|
|
![]() مسعود مهرابي ![]() هوشنگ گلمکانی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Friday, September 26, 2003
اين را هم امروزيکی از مهمترين و محترمترين استادان عالم در يکی از جدی ترين و سطح بالاترين کلاسهای عالم درباره ی روزنامه نگاری روی وب فرمودند:
تيتر حد اکثر چهار تا شش کلمه. مطالب وافعا مهم حد اکثر بين 450 تا 500 کلمه، تقيه مطالب 150 تا 300 کلمه اما هر چه کوتاهتر بهتر. جمله ها بسيار کوتاه. پارگرافها بسيار کوتاه و در حد سه جمله. اگر مطلب بلند است، کل ماجرا در چهار پارگراف اول بيان شود. بطوری که اگر کسی فقط همان چهار پاراگراف را خواند کل مطلب را دريافته باشد. همه ابهامات ماجرا هم بايد در همين چهار پارگراف که جمعا چيزی حدود ده سطر است برطرف شده باشد. هر چه را هم که می شود در صفحه ی ديگری گذاشت و به آن لينک داد بايد در صفحه ی ديگری گذاشت و به آن لينک داد. و اگر اين کار به راحتی انجام می شود معنی اش اين است که اصلا مطالب نامربوط جدا جدا نوشته ايد. بابا اينها ديگر کی هستند؟
Thursday, September 25, 2003
وفتی به خانه می آمدم از کتابخانه سه کتاب گرفتم که يکی اش کتاب مستطاب بهترين فيلمهای قرن بيستم نوشته ی بری نورمن است. بری نورمن همان منتقدی است که غير از کارهای چاپی اش بخاطر برنامه های سينمايی اش در تلويزيون شهرت دارد. در سالهايی که تازه تلويزيون ماهواره ای در ايران رواج پيدا کرده بود، بری نورمن هفته ای يک روز بعد از ظهر جمعه در تلويزيون بی بی سی ورلد يک برنامه ی سينمايی داشت که حالا اسمش يادم نيست. کاری نداريم. می خواستم اين را بگويم که با اينهمه نخل طلا و شير طلا و سيمرغ بلور و غيره که هر روز حرفش در روزنامه ها هست، در ميان صد فيلم انتخابی آقای نورمن که از روشنفکران و حرفه ای های معتبر اروپاست، حتی نام يک فيلم ايرانی هم ديده نمی شود. در عوض از آقايان برگمان، هيچکاک و کوروساوا هريک سه فيلم به اين کتاب راه پيدا کرده است. جای بسی تاسف است که وقتی می خواهند فيلمهای ايرانی را تحسين کنند، در موقعيتهای گذرا تحسين می کنند اما حيف شان می آيد برای ثبت در تاريخ سند به دست کسی بدهند. شايد هم زرنگ تر از آن هستند که اين کار را بکنند.
از کسانی مثل شيام بنگال و فيلمسازان برزيلی که قبل از فيلمسازان ايرانی جشنواره ها را قبضه کرده بودند هيچ نام و يادی در اين گونه کتابها نيست. در همين کتاب البته از پاترپانچالی ساتياجيت رای ياد شده است. قصور آقای نورمن را تنها به اين علت می توانم ببخشم که اولا يک مقدمه ی عالی بر اين کتاب نوشته که نتوانستم تا آخرش را يکنفس در اتوبوس نخوانم؛ و ثانيا اينکه نام دوتا از فيلمهايی که خيلی دوست دارم، يعنی شين و مرد سوم را در فهرست صد فيلمش گنجانده. آقای نورمن هم مثل اين بنده ی عاجزگناهکار - اينهمه نوشتم بنده ی عاجز گناهکار، فقط برای اينکه ننويسم "من" که آخرش هم نوشتم - برای فيلم شين اهميت سياسی و مذهبی قايل است. بحثش مفصل است و قبلا برای دوستان و شاگردان و استادان زياد در اين باره داد سخن داده ايم. همين الانش هم اگر گرفتار نبوديم ، سر درد دل مان باز می شد. بماند.
امروز در يکی از جدی ترين و سطح بالاترين کلاسهای عالم درباره ی روزنامه نگاری روی وب، هنگامی که صحبت مخاطب و مصرف کننده پيش آمد، يکی از محترمترين استادان عالم فرمودند: روزنامه مثل رستوران است و وب مثل چراگاه!
Wednesday, September 24, 2003
امروز صبح يکی از دوستان عزيز ايميلی فرستاده بود و مرا به ياد مطلبی انداخت که ده پانزده سال پيش در ماهنامه ی فيلم نوشته بودم. گويا آن مطلب دوباره چاپ شده است. مطلبی درباره ی رفتن و نرفتن. آنهم در موقعی که من خود - بقول مشقاسم - دود شده ام و رفته ام ... برای آن دوست با خط فارگليسی يا پينگليش نوشتم:
In matlab ra moghei neveshteh boodam keh fekr nemikardam yek rooz ranj-e zamaneh mara ham majbur konad keh dar ra posht saram bebandam. Kelid ra beh gardan avizan konam va sar beh biaban begozaram dar jostojooye bahari keh agar dar delat nabashad, hich jaye digar ham nist. اصلا شکل اين جمله با اين خط بقدر کافی غم انگيز است. مرا به ياد داستان عامل انسانی يا خطای انسانی استادم گراهام گرين انداخت. در صحنه ی آخر آن داستان يک کتری روی اجاق است و صدای هيس می دهد. شخص اول داستان دارد از مسکو روی يک حط بد و پر خش خش با لندن صحبت می کند. بعد تلفن قطع می شود و مرد تا مدتی تنها صدای يک بوق ممتد را روی صدای هيس کتری می شنود. بعد، صدای بوق تلفن هم قطع می شود و صدای کتری همچنان به گوش می رسد: هییسسسس!
Thursday, September 11, 2003
گاهی بعضی از دوستان پرسشهايی می کنند که با ايميل هم می توان به آنها جواب داد. اما علت آنکه در اين صفحه پاسخ شان را می دهم، اين است که شايد به درد دوستان ديگری هم بخورد. وگرنه، قصد اظهار فضل انشاللله در ميان نيست.
دوستی که سرگرم ترجمه ی کتابی درباره ی فيلمنامه نويسی است نوشته که معنی دو لغت Slugline و Blackstuff را در فرهنگ لغت پيدا نکرده است. اين دو لغت تخصصی فيلمنامه نويسان آمريکايی است و طبيعی هم هست که در فرهنگهای معمول پيدا نشود. Blackstuff در فن فيلمنامه نويسی به معنای شرح صحنه است که معمولا در متن سناريو با حروف سياه چاپ يا تايپ می شود. Slugline يا آنطور که انگليسيها می نويسند Slug line در فيلمنامه سطری است که در آن وضعيت زمان و مکان فيلمبرداری يا وقوع هر صحنه مشخص می شود. مثلا: "خارجی - روز - دانشکده" که به معنی آن است که اين صحنه در روشنايی روز و در فضای محوطه ی بيرونی يک دانشکده اتفاق می افتد يا فيلمبرداری می شود. دوست مان نشانی يک نشريه ی تخصصی مربوط به فيلمنامه نويسی را هم خواسته بود که با دست و دلبازی نشانی دو نشريه را می دهم: فصلنامه ی Scenario که در آمريکا چاپ می شود و مجله ی Scriptwriter که يک ماهنامه ی انگليسی است که به تازگی وارد عالم مطبوعات شده است. برای ديدن شان کافی است روی اسم آنها کليک کنيد.
به نقل از اوا گاردنر گفته شده که آماتور ها دو تا از قديمی ترين حرفه ها را خراب کرده اند که يکی اش بازيگری است!
Wednesday, September 10, 2003
قسمت دوم مصاحبه ی هفته ی پيش مسعود کيميائی در روزنامه ی شرق يا هنوز چاپ نشده يا من آن را درلابلای امواج گرفتاري گم کرده ام. در همان قسمت که ديدم، مقدمه ی مينا اکبری بر آن مصاحبه که در صفحه ی اول چاپ شد و عکس استاد کيميائی بالای آن بسيار غم انگيز و مضطرب کننده بود. خدا کند بخشی از همان نوع اقدامات تبليغاتی باشد که معمولا همراه با تک تک فيلمهاي آقای کيميائی به راه افتاده است.
حدود بيست و پنج سال پيش، بهنام ناطقی که حالا در نيويورک است در تهران تهيه کننده ی نمايشی بود که در انجمن ايران و آمريکا اجرا می شد و بهروز وثوقی و شهره ی آغداشلو در آن بازی می کردند. اسم نمايش هم اين بود: بازی شوخی نيست يا يک همچو چيزی! دوستان بهنام که همه مثل خود او روزنامه نويس بودند هر روز به نوعی در روزنامه های شان نيشی به آن تئاتر و در واقع به بهنام می زدند. يک بار بهنام که ظاهرا خودش را عصبانی نشان می داد يواشکی به من گفت: من coverage می خواهم.اينها هم هرچه بنويسند، چه بد و چه خوب، در واقع دارند برای من تبليغ مجانی می کنند. تبليغات البته لازم است. اما آن عکس و آن مقدمه نگران کنده بود. اميدوارم آقای کيميائی از جميع بليات ارضی و سماوی مصون بوده باشد.
Thursday, September 04, 2003
يکی از دوستان از تهران پرسيده است که منتقدان چه ايرادی از صحنه های داخل اتوموبيل در سکانس پايانی فيلم هفت گرفته اند؟
عرض کنم که وقتی که دو کارآگاه دارند قاتل را به محل کشف آخرين جنازه می برند، در حاليکه نماهايی هم از هليکوپتر فيلمبرداری شده، چندين نما هم در اخل اتوموبيل گرفته شده و ميزانسن طوری است که دو خط فرضی يکی بين دو کارآگاه و يکی درست در محل توری که زندانی را از پليسها جدا می کند، مانع کار تدوينگر و کارگردان است و در واقع در اينجا انجام خطای موسوم به 180 درجه که در ايران به قطع خط فرضی مشهور است اجتناب ناپذير است. و گرنه هرکسی می تواند حدس بزند که کارگردان و مونتور و فيلمبردار اين فيلم آنقدر در کار خودشان استاد بوده اند که بدانند دارند اشتباه می کنند. اما چاره ی ديگری ندارند. تنها کاری که از دستشان بر می آيد اين است که با ترکيب کردن اين نما ها با نماهای گرفه شده از هليکوپتر که چند بار از عرض از روی ماشين عبور می کند و تداوم جهت يا بقول مونتور ها و کارگردانها ی ايران راکورد را به هم می زند، وانمود کنند که عمدا اين کار را می کنند. کاری که در بقيه ی فيلم، از اول تا اين سکانس سابقه ندارد. از اينگوه خطا های عمدی در تاريخ سينما باز هم داريم. مثلا خطايی هست بنام خطای سی درجه يا تخطی از قانون سی درجه. یعنی وقتی شما داريد از سوژه ای فيلمبرداری می کنيد اگر فيلمبرداری را قطع کنيد و دوربين را در نقطه ای بگذاريد که کمتر از سی درجه با زاويه ی قبلی فرق دارد، تماشاگر گمان می کند که فيلم يک بار در آپارات پاره شده و آن را دوباره به هم چسبانده اند اما قسمتی از آن از دست رفته است. بنا براين نزديکترين نما ها بايد با هم بيش از سی درجه فاصله داشته باشند. اما هم ژان لوک گدار در فيلم از نفس افتاده و هم استيون اسپيلبرگ در فيلم آرواره ها (کوسه) اين خطا را عمدا انجام می دهند تا تماشاگر را مضطرب کنند و بيش از پيش مجذوب صحنه نگه دارند. گفتم که، بعضی ها خطا کردن را هم بلدند چطور درست انجام بدهند.
اين هم چشمه ی ديگری از شيرينکاری عباس کيارستمی: " پرويز صياد جلوي در سالن نمايش فيلم کيارستمي تظاهرات به راه انداخته بود. كيارستمي هم جواب خوبي به او داد. گفت من پلاكارد تو رانگه ميدارم، تو برو فيلم من را ببين!" به نقل از اينجا.
می شنوی؟ برای تو می خواند مرغ نشسته بر سر ديوار انزوا. يک لحظه گوش کن. شايد که پرسش او از توست. از عمق آفتابی اين باغ، يک نفس ، از صبح خوانده به آواز دلفريب : کو؟ کو؟ کو؟ بايد دوباره بپرسم. از مرغ تن سپرده به تبعيد دلبخواه، آيا برای تو می خواند؟
تاريخ کوتاه تدوين فيلم با کمک تني چند از نويسندگان با مقدمه و حواشي و يک موخره ي موجز
در سال 1890 ميلادي برابر با 1269 هجري خورشيدي، طول فيلمهاي سينمايي تنها چند ثانيه بود. بعضي وقتها البته تا يک دقيقه هم مي رسيد. فيلمهاي آن روزگار اسمهاي جالبي داشتند: عطسه کردن يک مرد، فروريختن يک ديوار، آب نوشيدن يک مرد و وحشتناکتر از همه: نزديک شدن قطار به ايستگاه. طرز ساختن آن فيلمها اينطور بود که دوربين را رو به سوژه مي گذاشتند و روشن مي کردند و والسلام. بعد ها کاشف به عمل آمد که مي شود تکه هاي فيلم را به هم چسباند. آنهم نه فقط براي اينکه طول فيلمها بيشتر شود، بلکه براي استفاده از نمايي ديگر يا نمايي از همان سوژه اما از زاويه اي ديگر. از نظر بسياري از منتقدان اوليه، آنچه سينما را از ديگر هنر ها جدا مي کرد همين "تدوين" بود که در آن موقع شايد "پيوند" کلمه ي بهتري براي رساندن مفهوم بود. عجب! از به هم چسباندن دو نما و از دل شباهت يا تضاد آنها مي شد معنايي تازه پديد آورد. پايان! موخره: کوتاه که گفتم، منظورم همين قدر کوتاه بود. البته اين را هم مي توان افزود که بعضي ها اصولا با پيشرفت سرناسازگاري داشتند و قضيه ي اهميت تدوين را زيرسبيلي درکردند. مثلا رابرت فلاهرتي براي اينکه انتظار يک ماهيگير را براي گرفتن ماهي نشان بدهد در فيلم نانوک شمال بجاي چسباندن دو سه نماي کوتاه به يکديگر، نماهاي بسيار طولاني فيلمبرداري کرد. اندي وارهول هم يک نماي بسيار بسيار طولاني از ساختمان امپاير استيت فيلمبرداري کرد و اسم فيلمش را هم گذاشت: امپاير. خوب ديگر، بعضي ها اينطوري اند. از آنطرف، صحنه ي افتتاحيه ي چهار دقيقه اي فيلم نشاني از شر اورسن ولز و فيلم طناب اثر استاد هيچکاک که کلا ً بر اساس نماهاي بلند ساخته شده - و اگر آدم اصل قضيه را نداند ممکن است فکر کند که استاد کل فيلم را بصورت يک نما و در طرفة العيني فيلمبرداري کرده است – نشان مي دهد که هر کاري را اگر به اهلش بسپارند درست از آب در مي آيد. بيت: فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بکنند آنچه مسيحا مي کرد
Wednesday, September 03, 2003
گناه آخر
از زمان نخستين نمايش فيلم هفت تا امروز هشت سالی می گذرد. اينهمه توجه و کنجکاوی که در مورد اين فيلم وجود دارد، احتمالا يا بعلت وجود دلالتهای مذهبی در فيلم است و يا از آنروست که اين از معدود فيلمهاي خارجی است که در زمان خودش در ايران نمايش عمومی داشته است. با اين حال، اين ميزان از علاقمندی نسبت به فيلمی که تنها اندکی بالاتر از معيارهای يک اثر معمولی قرار می گيرد، شگفت آور است. سينما با اين فيلم متوقف نشده است.
فيلم هفت در زمان خودش، يعنی هنگامی که هنوز در باره ی آن مطالبی نوشته می شد، بخاطر بازيهای خوب بازيگرانش تحسين شده و بخاطر صحنه پايانی تکان دهنده اش و بخصوص بخاطر نحوه ی تدوين صحنه هايی که داخل اتوموبيل می گذرد بشدت مورد انتقاد قرارگرفته است. همچنين ، منتقدان بسياری از وجود يک فضای آکنده از نوميدی نسبت به رستگاری انسان در اين فيلم سخن گفته اند. از نظر ظاهری نيز تمامی اين "فيلم نوار" مدرن در فضايی تيره و بارانی می گذرد. تنها صحنه ی آفتابی در پايان فيلم هم حاوی حقيقتی آنچنان تلخ است که هر آفتابی را تيره گون جلوه می دهد. از آنجا که اکنون صد ها نقد و مقاله در باره ی اين فيلم نوشته شده، در اين يادداشت کوتاه تنها به يک موضوع اشاره خواهم کرد. هنوز برای بسياری از تماشگران اين پرسش مطرح است که همسر کارآگاه جوان در پايان فيلم به کدام گناه از هفت گناه کبيره کشته شد؟ در اينجا نکته ی ظريفی هست . زن کارآگاه (گوينت پالترو) در واقع تنها يک فربانی است. همچنانکه شوهرش (براد پيت) هم يک قربانی است. کسی که هفتمين گناه را مرتکب می شود، خود قاتل (کوين اسپيسی) است که بقيه ی قتلها را هم انجام داده است. گناه او "حسد" ی است که به رابطه ی مهرآميز زوج جوان می ورزد. در هشت سالی که از ساخته شدن اين فيلم می گذرد، جريان اصلی سينمای هاليوود قهرمان های زخمی و بدسرنوشت و سياهپوش را به رده ی ديگری از فيلمها ارتقا داده است. جايی که حالا به کمک تکنولوژی با بعد زمان هم بگونه ی بازيچه ای رفتار می شود. در يکی از آخرين نمونه ها، (ايکس من 2) تنها شخصيتی که نور نوعی از رستگاری را بر جبين دارد، موجودی غير انسانی و غير زمينی است. يعنی روزگار اين قدر سياه شده است؟
Tuesday, September 02, 2003
عکسهای قشنگ نفيسه مطلق را از نطنز در اين صفحه از هفته نامه ی الکترونيکی کاپوچينو تماشا کنيد. خانم دست شما درد نکند.
شماره ی اول سال دهمش درآمده است. اين قافله ی عمر عجب می گذرد. امروز که اين عکس را از روی جلدش ديدم با آن اف که دندانه هايش رو به سوی مشرق خيال دارد، ياد شيطنت ده سال پيشم افتادم که بيائيم اف را از آن وری کنيم. ياد همکاران روز اول به خير : مسعود مهرابی، بهزاد رحيميان، عبدالله تربيت، ژاله ی حاجی باشی، بهزاد حاتم، هومن مرتضوی، و البته هوشنگ گلمکانی و سپاه نويسندگان مستعدش. بعد از 17 شماره که نمی دانم چند سال می شود، توفان روزگار ما را به گوشه ی ديگری برد از اين دريای ناپيداکرانه. هميشه همين طور است. اما... "راه می ماند، غم نيست". تبريک به دوستانم در ماهنامه ی فيلم و فصلنامه ی فيلم اينترنشنال.
|