|
|
![]() مسعود مهرابي هوشنگ گلمکانی ![]() آيدين آغداشلو وبلاگهای سينمايی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... بهشت می تواند... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سردبير:خودم سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Sunday, August 31, 2003
توپهاي ناوارون را که از کانال 4 پخش مي شد تماشاکردم. يک گرگوري پک داشت مثل يک دسته ي گل. يک ديويد نيون نسبتا جوان و يک ايرنه پاپاس و يک آنتوني کوئين مثل هميشه.
فيلم را جي لي تامپسون در سال 1961 يا همان 1340 خودمان مثل يک مهندس ساخته بود. مثل يک ساختمان محکم که ممکن است زيبا و عالي نباشد. اما هنوز بعد از اينهمه سال عظمت خود را به رخ مي کشد. نسخه هاي ديجيتال اين فيلمها هم آنها را طوري جلوه مي دهد که گويي کپي تازه همين چند روز پيش از لابراتوار درآمده است. فيلمنامه ي اثر براساس داستاني از آليستر مک لين نوشته شده که جوانان قديم داستانهاي جاسوسي زيبا و پرهيجانش را در اطلاعات کودکان و اطلاعات دختران وپسران خوانده اند. در حال حاضر کانال 5 دارد فيلمي از جرميا چچيک را نشان مي دهد به نام انتقامجو که شون کانري هم در آن بازي مي کند اما بازيگر نقش اولش نيست. يک کمدي انگليسي است که مثل تعدادي از کمديهاي انگليسي بعضي لحظاتش خيلي خنده دار است بعضي ديگر خيلي بي مزه. به اين جور کمديها مي گويند کمدي متوسط نامتوازن! کمي ديرتر قرار است کانال 2 بي بي سي روزي روزگاري در غرب اثر سرجيوليونه را نمايش بدهد. کانال 4 هم در همان ساعت جيغ 3 را نشان مي دهد که محصول سال 1999 است. البته اگر حال و روزم خوش بود، هيچکدام از اين فيلها را تماشا نمي کردم. اما عجالا نياز به "انصراف تفکر" دارم و البته نياز به خيلي چيزهاي ديگر.
Saturday, August 30, 2003
امشب تلويزيون – همين تلويزيون رايگان، نه شبکه های پولی – بيش از ده فيلم سينمايی نمايش می دهد که يکی از ديگری بد تر است. شايد موبی ديک يا رينمن را بخاطر گل روی گرگوری پک خدا بيامرز و داستين هافمن تماشاکنم. شايد هم اگر زمان برنامه ها اجازه بدهد، از هرکدام چند صحنه ای را تماشا کنم. فرداشب لابد فيلمهای بهتری نشان می دهند. تا وقت تماشای فيلمها برسد، دارم متن مصاحبه هايی با چند شاعر از جمله منوچهر آتشی و محمود مشرف آزاد تهرانی را می خوانم. آتشی و آزاد با همه ی بلاهايی که در زندگی برسرشان آمده در اين مصاحبه ها تند و تيزی ذهنی سرشاری از خود نشان داده اند. بالاخره دود از کنده بلند می شود.
چند روز پيش هم مجله ی نگاه نو را کسی که نمی دانم کيست از تهران برايم فرستاد. روی جلد عکسی از احمد رضای احمدی عزيزم هست که اگر آنهمه تيتر های غريب و قلمبه خرابش نکرده بود، قاب می کردم و روی ميزی جايی می گذاشتم. هنوز هم شايد با فتوشاپ معجزه گر بتوان کاری کرد. احمد رضا آنقدر مهربان و شيرين است که حقش است هنوز بعد از چهل سال شاعری و شصت سال زندگی، بهترين شاعر جوان نوسرای ما باشد. هر وقت – و از جمله در همين خطابه اش در نگاه نو – شرح رويارويی اش با مرگ را می دهد، دلم ريش می شود.
همراه با صبحانه به ترانه ی کجاوه ی ويگن گوش می کردم. يک ويگن در اوج جوانی که شنوندگانش ته لهجه ی ارمنی او را ناشنيده می گرفتند و بيشتر - بسته به اينکه شنونده چه کسی بود - به قد و بالای او يا سليقه ی خوبش در انتخاب شعر و موسيقی اهميت می دادند. ترانه ی کجاوه را سينمای ستاره آبی در خيابان نهم اسقند يا نهم آبان در نزديکی ميدان ثريا در فاصله ی سئانسها يا در ميان پرده های فيلم تا موقعی که موتور سواری پرده ی بعدی فيلم را بياورد برای تماشاگرانش که بيشتر دانش آموز و اهل محل بودند پخش می کرد:
بنشسته چون نيلوفری در يک کجاوه دختری دل برده او از ساربان اما دلش با ديگری يادش به خير يادش به خير توفان يادش به خير توفان در شهرما ...
Friday, August 29, 2003
ديشب در ونيز اين دخترک 14 ساله را به سالن سينما راه نمی دادند. می گفتند تماشای فيلم برای بچه ها مناسب نيست. بعد معلوم شد که فيلم را همين بچه ساخته است. عذر خواستند و راهش دادند. حنا مخملباف بعدا به خبرنگاران گفت که اين موضوع خنده دار است. چون او را از سه سالگی به جشنواره ی کن راه می داده اند.
چه داستان قشنگی برای يک طرح ساده ی تبليغاتی!
Thursday, August 28, 2003
ممثل تونل وحشت است. هنوز از هيجان حل يک مشکل فارغ نشده ای، دستی از تاريکی بيرون می آيذ و هزار مساله را مثل دانه های انار به دامنت می پاشد. و آنچنان سرگرم گشودن گره ها و راز ها می شوی که نمی بينی روز کی آمد و شب کی رفت. آنوقت، گاهی چيز های ساده و کوچک و لازم و زيبا فراموش می شود. تماشای باران، سلام کردن به باغبان، ديدن کودکی که در کالسکه نشسته از مادر قلقلک طلب می کند، شنيدن آواز مرغهای دريايی که در صدای سوت قطاری که از همين نزديکی عبور می کند، گم می شود. "جان من! مگر تو عمر جاودان کنی؟"
Sunday, August 24, 2003
فيلم کلاه قرمزی و سروناز را تماشاکردم. بنظرم آمد نسبت به کلاه قرمزی های قبلی چيز تازه ای نداشت. جز پرداخت جذاب دو شخصيت دزد که نقش يکی از آنها را رضا عطاران بازی می کرد. در ضمن شرم حضور هميشگی فيلمسازان ايرانی موقعی که می خواهند فيلم کمدی بسازند، در اين فيلم هم به چشم می خورد. جاهايی هست - مثلا در مورد همين دو شخصيت - که فيلمساز می توانست خودش و تماشاگران را از قيد و بند های بيهوده که هيچکس هم مدعی آن نيست خلاص کند. اما گويی در عين کمدی سازی همچنان پای بند اين پند است که:
خنده از بی خردی خيزد، من چون خندم که خرد سخت گرفته است گريبانم را حيف است بخدا.
Saturday, August 16, 2003
هنوزسرگرم اسباب کشی هستم. تقريبا شصت هفتاد در صدش انجام شده. آدم تعجب می کند که حتی در يک زندگی جمع و جور چقدر خرت و پرت پيدا می شود. در جريان اسباب کشی خيلی ياد دوست قديمی ام شهرام گلپريان که گرافيست و موسيقيدان است می افتم. هميشه درست موقعی که آدم حواسش پرت بود، می پرسيد:
- ببينم، وزارت خارجه آشنا ماشنا نداری؟ بعد که من فکر می کردم و کسی را يادم می آمد و می گفتم آشنايی در آن اداره دارم، می گفت: - ببين می تونه يه نردبون دوطرفه برای ما بگيره؟!
Monday, August 11, 2003
س الهاست به خانه هايی کوچکتر و کوچکتر نقل مکان می کنم. تا کی آن کوچکترين و تيره ترين خانه به رويم دهان بگشايد. چند روز پيش که آينه و قرآن به خانه ی نو بردم، دلم نيامد لای کتاب را بازنکنم. نوشته بود: به شما قصر های شکوهمند و زيبا داديم. پس مومن باشيد و در زمين فساد نکنيد.
گرچه به قول علما امکان فساد از ما ساقط است. ولی به روی چشم.
Wednesday, August 06, 2003
فيلم بانوی ارديبهشت را تماشا می کردم. در واقع نيمی از فيلم بانوی ارديبهشت را تماشا می کردم. چون يکی از دو سی دی که دارم خراب است. با ياد دوستان عزيزم که يکی سازنده ی فيلم است و ديگری تنها صدايش در فيلم شنيده می شود خوش بودم که در اين تماشای چند باره يادگاری از دوست ديگری را هم ديدم. خانه ای که مينو فرشچی دم در آن با مادر جوان بسيجی صحبت می کند تا بتواند فرزتدش را آزاد کند، خانه ی يکی از دوستان مشترک با کارگردان نامدار فيلم است. خانه ی حسن تهرانی در کوچه ی شهيد شکرآبی. البته حسن ديگر سالهاست که در آن خانه نيست و در هاليوود بسر می برد. خدا می داند چند تن از ما خانه ها را رها کرده ايم و در جستجوی گوهری کمياب دل به دريا زديم؟ چند تای مان آنقدر دور شده ايم که ديگر خانه را نمی بينيم؟ طفلک رخشان بايد چند فيلم ديگر بسازد تا خانه های ما را يک به يک به يادمان بياورد؟
Saturday, August 02, 2003
![]() چرا ياد علی حاتمی افتادم؟ آها! برای اين بود که يادم آمد هم قصه ی فيلم طوقی مرحوم حاتمی و هم قصه ی فيلم کاکو ی شاپور قريب، هر دو از هزار و يک شب می آيند. بعد يادم آمد که پيش از آنکه کتاب چاپ سنگی هزار و يک شب را پيدا کنم، اسم هزار و يک شب و بسياری از قصه های آن را از راديوی نيروی هوايی شنيدم. به روايت محسن فريد که هميشه در پايان برنامه اش که درست سر ساعت هشت و نيم شب بود، می گفت: چون قصه بدينجا رسيد، بامداد شد و شهرزاد قلب من لب از سخن فروبست. ... و اين مال دوران پيش از جانی دالر و زير آسمان کبود و هنر برای مردم است. مال دوران پريوش و ترانه ی "هوو هوو دارم هوو" و روزگار عباس مهرپويا و هوشنگ مسنوفی است. روزگار مسابقه ی بيست سئوالی و مشاعره ی مرحوم مهدی سهيلی. هميشه آزو داشته ام به پاس آنهمه شب که راديوی نيروی هوايی عالم خيالم را رنگ قصه زد، داستان اين راديو و شرح احوال گويندگان و هنرمندانش را بنويسم. آدمهای گمنامی که بعد از تعطيل شدن راديوی نيروی هوايی سر از تئاتر های لاله زار درآوردند. هرچند که بعضی از آنها پيش از آن هم در لاله زار بروبيائی داشتند. ... و يک لاله زار می گويم، شما يک لاله زار می شنويد. عروسی بود که توی دل تهران قند آب می کرد. سر سه راه اکباتان که می ايستاديد، زرق و برق چراغهای نئون دل تان را می برد. صدای قاسم جبلی و بهرام سير و بانو شاپوری در ولوله ی شادگويان و شادخواران و شادزيان در هم می آميخت . متوجه نمی شدید که کی "دنيا زتو سيرم" تمام شد و "دل در مويش دارد خانه" شروع شد و رسيد به "مجروح گردد چو زنی هر دم شانه". افسوس که حتی يک شب از اين هزار و يک شب ديگر سحر نخواهد شد. از شبی که چراغ نئون صورتی رنگ "برای اولين مرتبه" کنار گيشه ی سينما تابان خاموش شد، چنين بوده است و چنين ماند. هرچند که "آئين چراغ، خاموشی نيست".
|