|
|
![]() مسعود مهرابي ![]() هوشنگ گلمکانی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Friday, July 29, 2005
يادی از حسن هدايت
در همين شماره ی مردادماه ماهنامه فيلم، هوشنگ گلمکانی مطلبی هم در باره ی حسن هدايت نوشته است. من هم مثل هوشنگ عقيده دارم که حسن هدايت از آن بچه های خوب سينمای ايران است. بی ادعا و زحمتکش و هميشه آماده ی يادگرفتن و تجربه کردن. اما هوشنگ يادش رفت بنويسد که حسن هدايت علاوه بر فيلمسازی و طراحی صحنه و لباس و ... نقاش و کاريکاتوريست و مجسمه ساز خوبی هم هست. يعنی بيست سال پيش که بود. حالا حتماً بهتر هم شده است. يادم می آيد در سال هزار و سيصد و نمی دانم شصت و چند رفته بود يک کتاب آناتومی خريده بود تا درباره ی حرکات انسان مطالعه کند. با حسن سراج زاهدی، جمال اميد و مرحوم بهرام ری پور و شايد هم بهزاد رحيميان تا می توانستيم درباره ی آن کتاب با حسن هدايت گل شوخی کرديم. او هم می خنديد و کيف می کرد. حسن يک فيلم حادثه ای فانتزی سبک اينديانا جونز هم ساخته که آن را خيلی دوست دارم. دنبال فيلم سايه روشن هم دارم می گردم و بالاخره پيدايش می کنم.
Thursday, July 28, 2005
چراغ
در روزنامه خواندم که فرداشب به اجرای نمايش بهرام بيضايی در تئاتر شهر خاتمه می دهند.باز هم از آن مواردی است که آدم بايد از خودش بپرسد: مگر چند تا بهرام بيضايی داريم؟ اين پرسش را در مورد بسياری ديگر هم می توانيم از خودمان بکنيم. در مورد همه ی آنها که دل شان را می شکنند. وقتی اين خبر را خواندم، صحنه ی تئاتر در نظرم آمد که در ميانه ی آن چراغی سوسو می زد. بعد، چراغ خاموش شد و همهمه برخاست. ...و تاريکی همه جا را فراگرفت.
جای اميدواری
تلويزيون امروز داشت فيلم مادر علی حاتمی را نمايش می داد. پريروزها هم فيلم مهمان مامان داريوش مهرجويی را پخش کرد.تا آنجا که من می بينم، تغيير عمده ای در روند توليد حاصل شده است. فيلمهای روشنفکرانه مسير توليد ديگری را طی می کنند. و بی سر و صدا و ناگهان در فستيوالها يا تلويزيونها به نمايش در می آيند. و فيلمهايی از نوع مادر و مهمان مامان نسبت به يک دهه ی پيش، لايه های ديگری از تماشاگران را مخاطب قرار می دهند. البته حالا که تا مدتی هر دو دسته از فيلمسازان سطح بالاتر از متوسط مثل ديگران همکاران شان در دودلی به سر خواهند برد. ولی آنطور که در مصاحبه ی جواد شمقدری خواندم، انشالله که جای اميدواری هست.
همين دوربين
بر مردم آزار لعنت! سه روز بود که درخانه به اينترت دسترسی نداشتم. اتصال پانصد و خرده ای کيلوبايتی را رها کردم تا اينترت يک يا دو مگابايتی بگيرم که - خوب - واقعا پر سرعت است. اما بدقولی سرويس دهنده کار را تا امروز بعد از ظهر طول داد و کلی از آرامش اعصاب ما را گرفت. الان هم که درواقع خودمان خودمان را راه انداختيم، به جای آن اينترنت بی سيم که داشتم، امشب از هرطرف يک رشته سيم در خانه ولو ست.در اين بين قرار بود نامه ای برای دوستم امين بنويسم در اهواز که تا حالا بدقول شده ام. انشاالله فردا. اين را هم اينجا نوشتم که بعدا نتوانم زيرش بزنم. اين کولاژ هم از اختراعات خودمان است در شبهايی که اينترت نداشتيم. با همکاری هنرمند محترم پيکاسای دو و با کمک عکسی از فيلم داش آکل. امروز يکی از دوستان فرنگی عکس آقای عزيز ساعتی را که از آن برای تزئين صفحه تلفنم استفاده می کنم، ديد. پرسيد اين کيست؟ شرح مفصلی دادم. اميدوارم قانع شده باشد. هفته ی ديگر قرار است عکس سياه و سفيد عباس ياری را بگذارم روی تلفن. البته فقط من نيستم که از عباس عکس دارم. او از من يک فيلم دارد که در آن رو به دوربين می پرسم: همين دوربين چند؟
شماره ی مرداد ماه ماهنامه ی فيلم
شماره ی تازه ی ماهنامه فيلم سه روزه از تهران رسيد. اسکار خرگوش طلايی برای پست ايران و بريتانيا که به جايزه لاکپشت برنزی که قبلاً بارها گرفته بودند اضافه کنند.حالا هنوز هم شماره های 331 و 332 را ندارم. در عوض دو شماره 333 دارم که اتفاقا شماره ی خوبی هم هست. اما اين شماره ی مردادماه آنقدر مطالب جالب دارد که حد و حساب ندارد. درباره ی فيلمهای تبليغاتی داوطلبان رياست جمهوری نقد ها و مصاحبه ی خوبی دارد. يادی هم از آقای شمقدری و آقای کلهر دارد که ما را ياد مدرسه ای که می رفتيم انداخت. روزهای جوانی و تابستانهای بلند و روزه های شانزده ساعته. با بچه هايی که همه کار برای شان مقدس بود. از جمله هنر و کار هنری. نقد ها و مطالب خوب خواندنی از حسين آقای معززی نيا و ديگر دوستان و يک مطلب خيلی خواندنی و دوست داشتنی از پرويز دوايی درباره ی مرحوم کريم امامی به اضافه ی گزارشهای خواندنی که همه را همين امروز بعد از ظهر خواندم و می توانم به پرسشها پاسخ تشريحی يا چهار گزينه ای بدهم. ترجمه های کيکاووس زياری و نوشته های هوشنگ گلمکانی و گزارش کتاب و يادنامه ی فريدون ناصری و مطلب شاهرخ دولکو و بهزاد عشقی و خلاصه همه را خواندم. فقط گزارش سازمان تجارت جهانی و سينمای ايران را نخواندم که مجموعه ی مفصلی است و بايد سر فرصت و با اخم بخوانم که متوجه شوم. ما معلمها که جای خودمان را داريم. دانشجوهای آن روزهم حالا کم و بيش پير شده اند. مثل همين آقای شمقدری، آقای محمد آلادپوش، آقای شورجه، آقای رحيمی پور، آقای حاتمی کيا و ... از معلمها هم آقايان عالمی و طاهری دوست و حاجی آقا محمد را غير از آقای کلهر يادم می آيد که کفش کتانی به پا می کرد و روزی شانزده هفده ساعت کار می کرد و می دويد. گذشته از اينها، هربار که آگهی های مجله فيلم را می بينم، متوجه می شوم که سطح زندگی چقدر از اروپا بالاتر است: تلويزيونهای پنجاه شصت اينچی با پرده مسطح، سينمای خانگی، اطو هايی که بطور عمودی پرده ها را اطو می کنند (يا می زنند)، کتابهايی که جلد دوم شان در می آيد، فيلمهايی که درباره ی احمد رضای احمدی عزيز ساخته می شود، و خيلی چيزهای خوب ديگر که خدا زيادشان کند.
Saturday, July 23, 2005
Friday, July 22, 2005
تماشای قوها کنار رودخانه ی خودمان - يا به قول همدانی ها: رودخانه ی کار خودمان - بعد از بازگشت به ولايت خودمان.آمريکايی ها می گويند: هيچ جايی خانه ی خود آدم نمی شود. برای ديدن تصوير بزرگتر، لطفاً روی عکس کليک کنيد.
اين هم عکسی از يک گوشه ی زيبای ديگر اين دنيا. از کافه ی کنار پل در هنلی آن تيمز. در واقع پشت به آن کافه.عکس را از روی اينترنت برداشته ام. خودم عکسهای قشنگتری گرفته بودم که حالا نمی دانم کجا گذاشته ام. به هر حال، اين هم بد نيست. قو هم که دارد. به قول آن باغبان: کنار جوی نشين و گذار عمر ببين. روايت ديگرش اين است که: بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين. يک روايت ديگر هم دارد که می گويد: بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت، کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را. اينکه همه ی شاعران نشستن کنار جوی را توصيه می کردند، احتمالا علتش آن بود که زانوی شان درد می کرد.
Thursday, July 21, 2005
"بار ديگر شهری که دوست می داشتم"
فردا که جمعه است به آکسفورد می روم. شهری که خيلی دوستش دارم. مرا ياد قم و اصفهان می اندازد. و البته ياد مدرسه. اگر روز تعطيل نباشد - که فردا نيست - آنقدر حال و هوای مدرسه دارد بعضی جاهايش که آدم بوی ياس رازقی و امتحان نهايی را در بعضی کوچه ها حس می کند.يکی از دوستانم در آکسفورد در اتاقش در دانشکده يک کتابخانه دارد چندين برابر خودِ اتاق - که درش به کتابخانه باز می شود يا درِِ کتابخانه به آن باز می شود - که هرچه آدم بخواهد تويش پيدا می شود. اما آدم بايد خودش را خفه کند تا اين دوست ما اجازه بدهد يک صفحه از کتابی يا روزنامه ای را فتوکپی کند. می گويد مثل باغهای کاشان است، کم آب و کم ميوه. هرچه اينجا خوردی نوش جانت. اما هيچ چيز نمی شود ببری. حتی يک هسته ی زرد آلو. و "نمی شود" را با همان فارسی شيرينی که از اصفهانيها ياد گرفته، "نيمی شد" تلفظ می کند. اما من هر دفعه چند جمله ی خنده دار به انگليسی مخلوط با اصفهانی (يعنی آنطوری که اصفهانی ها انگليسی حرف می زنند) برايش تعريف می کنم و دلش را به دست می آورم. دو سه تا برگه را فتوکپی می کنم و البته چند روز بعد هم گم می کنم. اما فردا را می خواهم در هوای آزاد بگذرانم. و اگر هوا صاف باشد، آسمان بلند را ببينم. و وقتی از کنار حجره ها رد می شوم توی دلم بخوانم: حرف عله سه بود ای طلبه واو و يا و الف منقلبه
Tuesday, July 19, 2005
نشانی
تابستان هم تمام شد. در اين جزيره تمام شد. ديروز عصر شيپور پائيز را زدند و امروز نخستين برگهای زرد را بعد از ناهار کنار استخری که اگر در تهران بود لابد به آن درياچه ی مصنوعی می گفتند؛ ديدم. بايد نشانی از بهار را برای خودم نگاه می داشتم. وجودی زنده، چيزی سبز... اين گياه را امروز خريدم و به خانه آوردم. فعلاً که خيلی دوستش دارم. اسمش ديفنبکياست. نه آنطور که معمولاً می گويند: ليفنباخيا! عکسش را می خواستم اينجا بگذارم فعلا نمی شود. بعداً در همين چهارخانه ی ضربدر دار ملقب به بروکن لينک ساين می گذارم. هروقت گذاشتم، اين دو جمله را هم حذف می کنم. (حالا عکس ديگری را به غير از آنکه بهتر شده بود گذاشتم اما اين دو جمله را هم حذف نکردم). ...در همان حال که عکس اين گياه را می گرفتم داشتم به چند ترانه ی قديمی گوش می دادم. يکی اش صدای ايرج بود. ايرج را بعد از ولوله ی فيلمهای فردين و هنگامی ديدم که بچه های خانواده را به مطب دوست عزيزم دکتر ميرنقی تکيار می برديم. ابتدا در خيابان کاخ و بعد در تخت طاووس. اين ديگر زمانی بود که هم من و دکتر تکيار و هم ايرج خيلی ترقی کرده بوديم. ياد همه ی آن روزها به خير. هرچند که بعضی هايش روزهای سختی بودند. .... روزهايی بود که من واقعا با کسی آشنا شدم که اسمش "خدا"ست. قبلاً فکر می کردم می شناسمش. اما اشتباه می کردم. بگذريم. ..... ايرج اين طور می خواند: "شمع و گل و پروانه، يار و می و پروانه، برده بهار ای ساقی، از من قرار ای ساقی. زان باده ی آتشگون جامی بيار ای ساقی! گرچه به لب خاموشم، چون جام می در جوشم." ...... حالا... يک حس گمشده و گنگ، مثل خيال يک شب مهتابی، مثل خيال زنده ی يک ماهی، لغزان و قرمز و پر التهاب و خيس، در ذهن منتظرم "وول" می خورد.
Sunday, July 17, 2005
اسماعيل فصيح و سينما
بخشهايی از گفتگويی با اسماعيل فصيح را به نقل از ايسنا در اينجا می آورم. اين قسمتهايی است که به سينما ربط داشت.اسماعيل فصيح، نويسنده و مترجم، در سال 1313 در تهران به دنيا آمده و اين داستانها را نوشته و منتشر کرده است: شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)،درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)، پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامهاي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381). فصيح چند مجموعه داستان هم دارد که عبارتند از: خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستانهاي ديگر (1357)، برگزيده داستانها (1366) و نمادهاي مشوش (1369). اين اطلاعات را هم به نقل از ايسنا دادم. دقت و صحتش به همان ميزانی است که می شناسيد و به آن اطمينان داريد. فردا اگر معلوم شد آقای فصيح داستانهای ديگری هم نوشته، بنده مسئول آن نخواهم بود. اصل مصاحبه را هم در اين نشانی می توانيد بخوانيد. حالا برويم سر اصل نقليات: "فرمانآرا وقتي داستانهايم را خواند، تصويري بودنشان برايش بسيار جالب بود. آشنايي او با آثار من همانطور كه خودش گفته، از «زمستان 62» شروع شده است. او گفته بود ميخواست آن را فيلم كند و يكي از دلايلي كه به ايران برگشته تا فيلم بسازد، عشق ساختن «زمستان 62» بوده است. او سناريوهايي از سه كتاب داستان جاويد، زمستان 62 و باده كهن مينويسد، اما هر سه تقريبا بدون هيچ صحبتي و حتی اصلاحيهاي، رد ميشوند.
Friday, July 15, 2005
ساعتِ زنگ زده
تقريبا يک ساعت و نيم ديگر شب به نيمه می رسد و وقتی ساعت بيگ بن دوازده بار زنگ زد، کتابفروشيها فروش کتاب جديد هری پاتر را آغاز می کنند. به ساعتِ اين پائين توجه نکنيد. چند سال است که خراب است. به قول مجيد در فيلم سوته دلان: ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمی زنه چون زنگهاشو زده!.. در کتاب اول هری پاتر پيش گويی شده است که "روزی می رسد که هيچ بچه ای در جهان نباشد که هری پاتر را نشناسد." شايد اين روزی که تا يک ساعت و نيم ديگر از راه می رسد، همان روز باشد. ... من حوصله ی خواندن کتاب هری پاتر را ندارم. اما فيلمهايش را می بينم. مرا ياد قصه هايی می اندازند که در کودکی شنيده ام. همراه با صدای باران در ناودان و بر شيروانی و در نور لرزان چراغ گردسوز. .... فردا صبح يک نسخه از اين کتاب را برای دوستی که حوصله ی خواندنش را دارد می فرستم. مدتها منتظر اين روز بوده ام. بنابر اين، من هم در لذت انتظار انتشار هری پاتر جديد سهيم بوده ام. ..... اما در حيرتم از شور و اشتياقی که ناشران برای خوانندگان کتاب ايجاد می کنند. همين امشب در همين شهر کوچک دست کم سه چهار مراسم برای انتشار اين کتاب برپاست. در لندن و نيويورک که حتماً غوغاست. ...... بعله! عزيز دل برادر. درست کردن ساعتِ اين زير فقط ده ثانيه وقت می خواهد. اما چه فرقی می کند؟ "زير آسمان، کاری نيست که نشده باشد،" حتی تنظيم ساعتِ اين زير.
Wednesday, July 13, 2005
جای ما خالی يادش به خير. مرحوم کريم امامی، که همين چند روز پيش عمرش را داد به ما و شما، هميشه ما را "استاد" صدا می کرد. مخصوصا من و رحيم را که از موقعی که يک الف بچه بوديم جزو شاگردان و نويسندگان و مترجمان زيردست او بوديم. البته آقای امامی آنقدر مرد بزرگواری بود که احتمالا همه را استاد خطاب می کرد. اما ما جوان بوديم و جنبه نداشتيم و به اصطلاح به خودمان می گرفتيم. بدمان هم نمی آمد. آن موقعها من و رحيم بدون آنکه خودمان بدانيم داشتيم پايه های رژيم شاهنشاهی را محکم می کرديم. من با نوشتن نقد بر فيلمهای وودی آلن و سهراب شهيد ثالث، و رحيم هم با ترجمه ی شرح احوال برادران گيب که عضو گروه بی جيز بودند. البته چند سال بعد که رژيم شاهنشاهی سقوط کرد، دولت جمهوری خيلی از ما تجليل به عمل آورد چونکه معلوم شد ما پايه های رژيم سلطنتی را خوب محکم نکرده بوديم. خلاصه تا مدتها (يعنی حدوداً تا سی چهل سال بعدش) سلطنت طلبها ما را جزو انقلابيون مسلمان می دانستند و انقلابيون مسلمان ما را شاهپرست تصور می کردند. احتمالا برای همين هم هيچوقت به هيچ جا نرسيديم. بهزاد هم از همان موقع که خيلی جوان بود، سرش توی کار خودش بود. هرچه را گير می آورد برای خودش آرشيو می کرد. يعنی از هر روزنامه و مجله ای دست کم دو نسخه می خريد. يکی اش را جر و واجر می کرد و عکسها و مطالبش را جدا گانه با قيچی می بريد و بعد روی کاغذ سفيد آ چهار می چسباند و آرشيو می کرد (معلوم نبود چرا اين کار را می کند. چونکه آن مطالب از اول قشنگ روی صفحه مجله حروفچينی و لی آوت شده بود). نسخه ی ديگر را نگاه می داشت بعد از چند سال می داد صحافی و برايش جلد چرمی می گذاشت و کلی هم پول خرج می کرد و جلد ها را طلاکوب می کرد. ما هم اين کارها را از او ياد گرفتيم اما بعد ها که خودمان خبره و خوره ی اين کار شديم، کار را به افراط کشيديم و دوباره همينها را اسکن کرديم و گذاشتيم روی سی دی و بعد روی فضای مجازی و خلاصه هنوز مشغوليم. خودمان هم نمی دانيم چه داريم و چه نداريم. کاری نداريم. بماند....
Tuesday, July 12, 2005
نشد
می خواستم بروم فيلم جنگ دنياهای اسپيلبرگ را ببينم. نشد.سينمايی در نزديکی ما فيلم را نمايش می داد، تعطيل هم بودم و خلاصه هيچ مشکلی در کار نبود. اما يکدفعه يک آقای مهندس با نردبان از راه رسيد تا آنتن تلويزيون را که چند روز بود خراب شده بود درست کند. بايد می ماندم تا بتواند کارش را بکند و تصوير را امتحان کند. بعد که کار استاد تمام شد، هوا آنقدر گرم شده بود که ديگر نمی شد از خانه بيرون رفت. از آن جالب تر اينکه دو سه ساعت بعد از مراجعت آقای "مهندس بانردبان" آنتن دوباره خراب شد. خلاصه قسمت نبود جنگ دنياها را ببينيم. در خانه ماندم و لباس شستم! بعضی موقعها اين طور است. چند سال پيش هم فيلم آمريکايی آرام را که خيلی دلم می خواست همان روزهای اول ببينم تا مدتها موفق نشدم تماشا کنم. البته گفتن ندارد که در اين دنيای بوقلمون کجمدار پر مساله و پر مرگ و مير به جايی هم برنخورد. اما اگر می رفتيم لابد در بهبود احوال موثر بود.
Monday, July 11, 2005
مثل کريم امامی...
اين مقاله ی عالی از سيروس علی نژاد در سايت بی بی سی فارسی در واقع تنها مطلب خوب و درستی است که اين روزها درباره ی زنده ياد کريم امامی منتشر شده است.برای خواندن اين مقاله که عنوان آن مثل اخوان، مثل فروغ، مثل کريم امامی است، اينجا را کليک کنيد. اما عجالتاً چند سطری از آن را همينجا هم می توانيد بچشيد: "در اثنای صحبت از کريم می گفت. در ذهنم دنبال کريم هايی که می شناختم گشتم. اين کدام کريم بود که در دل مرد اينهمه جا کرده بود؟ پرسيدم: کريم امامی؟ گفت "آره، کريم خيلی آدم حسابی است. گوهرش پاک است." اين نقل قول را از ابراهيم گلستان آورده ام. مردی که شايد بی خودی از کسانی بد بگويد اما بی خودی از هيچ کس تعريف نمی کند. کريم امامی را چندان به نجابت می شناخت که ضمن گفتگو از او به ستايش سخن می گفت. او را در رديف فروغ و اخوان می گذاشت. پرسيدم در "گلستان فيلم" کی ها با شما کار می کردند؟ گفت: خيلی ها، چهل پنجاه نفر. آدم های آدم! مثل اخوان، مثل فروغ، مثل کريم امامی". کريم امامی از زمره روزنامه نگاران و روشنفکرانی بود که گوهر پاک داشت و جوهر دانايی. در جوانی پا به عالم روزنامه نگاری گذاشت و به کيهان پيوست اما دانايی و کاردانی اش سبب شد انتشاراتی های فربه تر و معتبرتر جذبش کنند. وارد عالم نشر شد. ترجمه نيز که از روز اول، کارش شده بود، مشغله دائمی اش ماند. اين سه چيز – ترجمه، روزنامه نگاری، نشر - تا پايان زندگی رهايش نکردند اينها رها نکردند يا او رها نکرد؟"
Saturday, July 09, 2005
از شمار دوچشم، يک تن کم از شمار خرد هزاران بيش کريم امامی درگذشت دوست بزرگوار و استاد ارجمندم، کريم امامی، امروز درگذشت
خبر بی بی سی درباره درگذشت استاد کريم امامی: کريم امامی نويسنده ايرانی درگذشت کريم امامی ساليانی نيز سردبير کيهان انگليسی بود و چه در کيهان و چه در نشريات ديگر مقالات بسيار باارزشی درباره هنرهای ايران از جمله نقاشی، عکاسی، معماری و سينما منتشر کرد. از درگذشت استاد و دوست ارجمندم بی اندازه اندوهگينم. ازدست دادن او را به همه ی اهل دانش و هنر ايران، بخصوص به سرکار خانم گلی امامی و خانواده محترم امامی تسليت عرض می کنم. *** از نخستين روزهای ورود اينترنت به ايران ، آقای امامی عزيز ما با شناسه ی کيميا در جامعه اينترنتی ايرانيان حضور داشتند. ما دوستان و شاگردان او اين اقبال خوش را داشتيم که حتی از راههای دور پرسشهای خود را با او در ميان می گذاشتيم و پاسخ می گرفتيم. آقای امامی مدتی هم يک کارگاه ترجمه روی اينترنت داير کرد که بحثهای تخصصی پيشرفته ی آن کارگاه هيچگاه از يادها نخواهد رفت. *** برای ما دوستان و شاگردان و ارادتمندان او، دنيای بدون کريم امامی، بسی از روز پيش تنگتر، تاريکتر، و سنگلاختر است. و درمسير پيش روی مان هرچه گستردگی و روشنايی و همواری است ، در همه، سهمی هم از آن چراغهاست که او برافروخت و با بزرگواری و فروتنی درکف ما نهاد.
Friday, July 08, 2005
چهار فيلم خيلی مختلف
از کتابخانه چهارتا فيلم گرفتم که در چند روز آينده ببينم. همه را قبلا ديده ام. بهتر از فيلمهای تازه هستند و به آدم آن آرامش خاطری را که لازم دارد، می دهند.يکی از اين فيلمها راشومون است. موقعی که خيلی جوان بودم - در واقع خيلی به موقع - با ديدن اين فيلم به اين نتيجه رسيدم که صرف نظر از آنکه ما چه می دانيم، چه می بينيم، چه فکر می کنيم و چه می گوئيم و چقدر به آن اعتقاد داريم؛ حقيقت می تواند و ممکن است چيز ديگری باشد. مرد سوم را هم گرفتم. اين هم فيلم آرامش بخشی است. باز هم درباره ی حقيقت. و اينکه هر چيز ممکن است آن طور که به نظر می آيد، نباشد. دو فيلم ديگر ربطی به واقعيت ندارند. خارش هفت ساله را "برای انصراف تفکر" می بينم. و رزمناو پوتمکين را برای اينکه از رويش نسخه ی دی وی دی درست کنم. يادش به خير، سالها با دوستانم با اين فيلم کار و تفريح کرده ايم. يکی از تفريحات جوانيم اين بود که بسته به اوضاع روز برای اين فيلم داستانهای مختلف تصور می کردم و ميان نويسها را عوض می کردم و کمديهای جذاب می ساختم که به يک شب يا يک بعد از ظهر يا به يک جلسه ی بعد از کلاس درس، روح و صفا می داد. يک نسخه هم درست کرده بودم که آخرش آيزنشتاين بينندگان را نصيحت می کرد. امروز با کامپيوتر اين کارها مثل آب خوردن است. آنوقتها اول بايد فيلم را روی نوار ضبط می کرديم. بعد با استفاده از چندين نوار مختلف، تدوين تازه ای از کارهای کلاسيک به عمل می آورديم که گاهی فقط تمرين بود و گاهی هم شيطنتی دلپذير. حيف نيست آدم پير می شود؟
Thursday, July 07, 2005
ملالی نيست، جز ...
از دوستانی که تماس می گيرند و احوالپرسی می کنند، ممنونم. البته ما هم زنده هستيم و به دعاگويی مشغوليم. و برای اينهمه آدم بيگناه که از حوادث امروز لندن آسيب ديده اند، اندوهگين هستيم. گفتن ندارد که در روزهای ديگر هم برای بيگناهان آسيب ديده ی جاهای ديگر غصه می خوريم و دعا می کنيم.در همين بين، امير امير افشاری عزيز لطف کرده و يک عکس فرشته از فيلم Wings of Desire برايم فرستاده است که نزديک به صد در صد همان چيزی است که دنبالش بودم. ممنونم. آقا عجب روزی بود.
عکس فرشته
داشتم دنبال عکس فرشته می گشتم، به اين عکس رسيدم. اين پوستر را هيچوقت نديده بودم. البته هيچوقت هم کشته و مرده ی پاراجانف نبوده ام. ولی به هرحال، ديدن اين عکس برايم جالب بود.تازه ... دنبال عکس فرشته ای می گشتم که آنقدرها پير نباشد. تی شرت هم نپوشيده باشد. يک فرشته باشد معقول، بين سی و پنج تا چهل و پنج سال، با پالتوی مشکی و پاهای برهنه و شهبال يا شاه پرش تقريباً برسد به کمی پائيتر از زانويش. پاچه ی شلوارش را هم بالا زده باشد. يک چيزی مثل آنکه توی آن فيلم بود که نقشش را کی بازی می کرد؟ حافظه که نيست. همه اش يادم می آيد غير از اسم آن فيلم و بازيگرش. اگر يادم می آمد که صاف می رفتم عکس همان فيلم را بر می داشتم. چی؟ خوب کار دارم ديگر... لابد لازم دارم که دنبالش می گردم. در ضمن از همين بالهای معمولی مثل بال پرنده می خواهم. جوری که آدم خيال کند اگر بخواهد می تواند بال بزند برود بالای بامی، جايی "که صدايش به شما هم برسد".
Wednesday, July 06, 2005
نقل قول
بالاخره کارها تمام شد. عجب حرفی می زنم. مگر کار هم تمامی دارد؟.. مثل هميشه فکر می کردم وقتی کارها تمام شود، چه استراحتی خواهم کرد. چه استراحتی؟ ... خيلی دلم می خواهد يک فيلم خوب ببينم. لا به لای کارهايم رودخانه های سرخ (فرشته های روز قيامت)، خانه ای از شن و مه و مرگ در حياط فرانسوی را ديدم. جسته و گريخته. غير از اين آخری که موسيقی واقعاً قشنگی داشت؛ چيز دندانگيری توی شان نبود. اولی پر از چاخان و بزن بزن و بدو بدو، دومی پر از تکرارهايی که در هزار فيلم سينمايی و تلويزيونی آمريکايی و فرانسوی ديده ايم، و سومی به قول آلبرت کوچوئی سابق از آن فيلمهای لطيف گونه ی پر ازخيانت بود. يا بايد سری به کتابخانه بزنم و شانسم را با فيلمهای خارجی توی قفسه امتحان کنم و يا بايد صبر کنم عصر که به پايتخت می روم ببينم فيلم فارسی چه دارند آن جماعت بقال زير ابرو برداشته. .... بعد هم بايد سر فرصت يک post-mortem بگذارم ببينم اين فسقلی با اين حافظه ی اعجاب آورش چطور فايل به آن گندگی را گم کرد. جلوی خسارت بعدی را می گيرد. ..... فرصت شد گشتی توی وبلاگهای مردم زدم. ديدم چقدر از اين پادکستها درست شده! انگار که يک شبه هزار تا ايستگاه راديويی راه افتاده باشد. بين آمريکايی ها استفاده از ويديو بلاگ مجانی هم خيلی رايج شده اما هنوز به اروپايی ها و ايرانی ها نرسيده. آنهم می رسد. آن سالهای قديم يک پيکان داشتم بعد از چندين سال فروختم شصت هزار تومان که دهها هزارتومان از قيمت روز اولش بالاتر بود. يکی از تحليلگران که اسم نمی برم با وسعت نظر تحسين آميزی گفت: در اين تهرانی که من می بينم، قيمت پيکان به صد هزار تومان هم می رسد! ...... اين نقل قول را هم از يکی از نمايشنامه های اسماعيل خلج - يادم نيست کدام يکی - يادم آمد: "يکی رسيد به يکی. گفت: چطوری؟ گفت: ای ی ی بد نيستيم. حالا عين حکايت ماست."
Monday, July 04, 2005
خيره به اين سه پنجره
عجب روز بدی بود. تمام روز نشستم و نوشتم. پنج هزار و ششصد و خرده ای کلمه. يکسر نشستم و نوشتم تا کاری را که بايد تا آخر اين هفته تحويل بدهم تمام کنم.يکسر به اين صفحه و آن پنجره خيره شدم و هيچ کار ديگری نکردم. به صدای پرنده ها محل نگذاشتم. به بازی آفتاب که از لای پرده می تابيد توجه نکردم و نسيم خنک پائيز را که درست از ميانه ی تابستان کم رمق کوهپايه می وزيد نديده و نشنيده و حس ناشده گرفتم. آنوقت يکی از آنهمه فرشته که اين همه روز و اينهمه شب به فکرشان بوده ام آهسته فوت کرد، هرچه را نوشته بودم از روی صفحه های لابه لای مغناطيسی مثل برگهای خشک که روی مجمعه ی مسی ريخته باشند، پر داد و برد. صدای قهقهه ی ريز چند تا فرشته ی کوتاه قد رنگ پريده را تا چند دقيقه می شنيدم. يک ساعتی عزا گرفتم اما چاره ای نبود. دوباره سيزيف وار، يا اگر اين طور بيشتر دوست داريد، مثل مورچه ی امير تيمور گورکانی نشستم و خيره به اين سه پنجره، هر چه را رشته بودم و پنبه شده بود، از نو نوشتم. و از لجم خيلی بهتر و بيشتر نوشتم. نه. چيزی نيست که به درد خواندن و منتشر کردن بخورد. گزارش مشاهدات حرفه ای بود که اول هفته ی آينده حد اکثر هفت هشت نفر دوباره با هم آن را می خوانيم و درباره اش کار می کنيم. يک گزارش اداری. از همان کارهای کسالت بار سازمانهای خيريه ی بين المللی که هدف شان در آخر کار با سواد کردن و سير کردن و بهبود بخشيدن به جان و روان و روزگار آدمهايی است که آنقدر از من و تو دورند که هيچوقت همديگر را نمی بينيم. از همان کارها که دوست دارم. تمام شب، يک دسته فرشته ی سياه و زردنبو، کوتاه ، با شکمهای برآمده و پلکهای خواب آلود، با دندانهای موش خورده و بعضی با چشمهای مورب توی خوابهايم پر و بال می زدند. کاش دست دراز می کردم يکی شان را می گرفتم. می گفتم: سلام فرشته، فرشته سلام! از آن بالا که می آمدی، جايی ميان علفها، گلهای خوشبوی تمشک را نديدی، سفيد مثل کتان با حاشيه ی آبی مثل لاجورد، با گوشه های قرمز مثل گل انار؟
Friday, July 01, 2005
در گلزار شهدا
دارم کتاب در گلزار شهدا نوشته کريستوفر د بليگ را می خوانم. نويسنده ی کتاب 34 ساله است، همسر ايرانی دارد، مدتی در ايران خبرنگار هفته نامه ی Economist بوده و اهل مطالعات خاور نزديک است.فعلا که تنها تا نيمه های فصل دوم کتاب را خوانده ام، نويسنده را تيزبين و زيرک يافته ام و آشنايی اش را با ايران و فرهنگ و مردم آن تحسين انگيز می يابم. اما پيش از آنکه بيشتر قضاوت کنم، بايد جلوتر بروم و کتاب را تمام کنم. يکی نيست بگويد: مرد! مجبوری قضاوت کنی؟ کتابت را بخوان، و به قول اسماعيل خلج، نمايشنامه نويس سرشناس دهه ی پنجاه، چايی ات را بخور و توی حال خودت باش. *** اولين جمله ی هر کتابی برای خودش حکايت ديگری دارد. کتاب در گلزار شهدا با اين جمله آغاز می شود: "مدتهاپيش به اين فکر افتاده بودم که چرا ايرانيها لبخند نمی زنند."
|