فانوس خيال ما

هزار فيلم
هزار فيلم برتر تاريخ سينما به انتخاب منتقدان نيويورک تايمز

وبلاگ مسعود مهرابی
مسعود مهرابي

�يلم نوشته ها ، وبلاگ هوشنگ گلمکانی
هوشنگ گلمکانی

لانگ شات
خشت و آينه
از سينما و ...
وبلاگهای غير سينمايی
همايون خيری
سيبستان
نیک آهنگ کوثر
يونس شکرخواه

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


Friday, September 30, 2005

خانه ی ادبيات عزيز معتضدی
اين هم وب سايت عزيز معتضدی از دوستان قديم ما و از مديران انتشارات فارياب سابق که نويسنده ای است کمالگرا و نخبه کار و گزيده پسند و فعلا مقيم کانادا.

عزيز، مثل همه ی دوستان من، به نوعی با سينما پيوند دارد. او در جوانی از تدوينگران تلويزيون ملی ايران بود و در سرويس خبر کار می کرد. اما نزديک به سی سالی هست که ديگر نزديک جام جم هويدا نشده است. در عوض به ادبيات و سينما و موسيقی، آنهم باز از نوع نخبه و گزيده، دلبسته است.

يادم می آيد که دوست عزيز مشترک مان، خدا بيامرز بيژن جلالی که شاعری شفاف بود، هميشه با ديدن سر و رو و محاسن عزيز و کلاهی که زمستانها همراهش بود، می گفت عزيز شبيه روشنفکران ناراضی روس است!

اسم و رسم وب سايتش هم روزنوشت (خانه ی ادبيات عزيز معتضدی) است. اهل ادب بشتابند که "ای اهل سخن، سخنسرايی اينجاست".




Tuesday, September 27, 2005

شب نهصد و هشتاد و هفتم: "شستن دستهای شما بعد از استحمام"

شهريور بود. هوا بوی تمشک داشت و دره ی کلنيج کلا هنوز از بوی باروت و چهچهه ی مسلسل اشباع بود.

"متجاسرين" فراری شده بودند. "معادن ذغالسنگ" آرام بود. حالا می شد شورلتهای روسا را که آمريکا به ايران هديه کرده بود؛ ديد که در جاده های خاکی پيچاپيچ می خراميدند.

ژاندارمها که اهالی سوادکوه به آنها "جاندار" يا "جاندارميری" می گفتند، با دوچرخه در جاده ها و کوره راهها جولان می دادند.

پدرم محافظه کار بود و ومن هنوز پنج سال هم نداشتم. چيزی را برايم توضيح نمی داد. من هم بودم نمی دادم.

چيزهايی شنيده بودم. وجودم پر از پرسش بود. مجله ها را با لذت ورق می زدم و از عطش دانستن تب می کردم...


شهريور بود. هوا بوی تمشک داشت و خرسها لابلای درختهای خرمالو که ميوه های کوچک داشتند و بوته های تودرتوی تمشک، همه جا بودند و زبان به سقف دهان می زدند و صدا می کردند. يک زن دائی داشتم - خدا بيامرزد - ، از هيچ چيز نمی ترسيد. يک روز خرس را نشانم داد.

غروب، نم نم باران زد و هوا صاف شد. ماشين سينمای سيار آمد. يک استيشن شورلت سبز سير. (نه اين لندروور که در عکس هست). و رفت و در بالای بالای تپه ايستاد، نزديک خانه ی رئيس که هيچکس نبايد به آن نزديک می شد. بعد، با بلند گو همه را فراخواند تا به بالای تپه بروند. و قسم به آن شب نورانی که سينما سيار، اصل چهار، از رئيس هم مهمتر بود.

تا برسيم، کم کم شب فرا رسيده بود. دويست نفری می شديم. مثل همه جا و هميشه ی مازندران، ّبيشتر زنها و بچه ها و کمتر مرد ها.

نورافکن روشن شد. آپارات به راه افتاد و ترنم دل انگيزش که هنوز در گوشم است زير آسمان که ابرها در بلندايش می پريدند و ماه لابلای شان بازی می کرد؛ طنين انداز شد. صدای شغالها و پرنده ها از دور و نزديک می آمد و صدای زنهايی که گاو يا ماکيان خود را صدا می زدند.

آن شب دو فيلم نمايش دادند: اول "شستن دستهای شما بعد از استحمام" و بعد "کرم آسکاريس". و قبل از هردو فيلم، تصوير کره ی زمين را نشان دادند که می چرخيد و اختلاف خشکی و دريا برآن هويدا بود.

پاسخ هيچيک از پرسشهايم را نگرفتم. اما تماشا، شگفت بود. شگفت انگيز.

ممکن است روزی پير شوم و همه چيز حتی نام خود را فراموش کنم. ممکن است. اما هيچوقت بوی تمشک، صدای شغالها و پرنده ها از دور و نزديک و صدای زنها را که گاو يا ماکيان خود را صدا می زدند، از ياد نخواهم برد.

هيچوقت آن ستون نور را که از سقف ماشين می آمد و به پرده بر می خورد و در تمام طول و عرض و عمقش پشه ها می پريدند؛ از ياد نخواهم برد.

منظره ی آدمها را نشسته روی زمين، چمن نمناک، آنگاه که رفته رفته همهمه در سکوتی همراه با اعجاب در صدای قورباغه های شبخوان حل می شد، از خاطر نمی برم.

Thursday, September 22, 2005

شب نهصد و هشتاد و هشتم: طوقی

پائيز بود. شيراز بود. جوان بوديم.

سينمای روبروی سينما پرسيا. اسمش هر جه بود، حالا يادم نيست.

يک گله جوان بوديم. هزار و پانصد تای مان با هم همسال و همکلاس بوديم. هنوز گاهی همديگر را می بينيم. ماهی يک بار در رستوران فريد. ماهی يکبار در رستوران سلار. ماهی يک بار در لس آنجلس. ماهی يک بار در مريلند. در هر جايی از اين چهار جا از ده بيست نفر تا دويست نفر هربار. همان بچه های شيطان که حالا چاق و طاس و مهم شده اند. به قول روزنامه های چند سال پيش :[...] (اين هم برای رعايت حال آندسته از ما که از ديگران مهمتر شده اند).

اما آن موقع - در دهه ی چهل - همه جوان بوديم. هيچکدام مان باديگری فرقی نداشت. همه مان خوب درس می خوانديم و خوب تفريح می کرديم. بچه های سالم و مومنی بوديم. وجه مشترک مان اين بود که با آدمهای ديگر فرق داشتيم و تا همين چند سال پيش -از آن - "نسل ديگری" بوديم.

پائيز آن سال، طوقی - که عمدتا در کاشان فيلمبرداری شده - در آسمان آبی شيراز پرگشود و بر شانه های همه ی ما نشست و در گوش مان گفت: بق بقووو يا بغبغووو. وهمه مان را به ياد چيزی انداخت که ديگر وقتش رسيده بود که بدانيم چيست.

قصه ی فيلم اقتباس از هزار و يک شب بود. بارها اصل قصه را از راديوی نيروی هوايی يا در تئاترهای لاله زار، آن موقع که متين و محترم و باشکوه بودند شنيده يا ديده بودم. عمدتا با اجرای محسن فريد و گروه همراهش.

اما علی حاتمی که خودش آن موقع جوانی به سن و سال ما بود اين قصه را در آن فيلم سياه و سفيد با آن موسيقی سرشار تصويری و حسی اسفنديار منفردزاده چنان لطيف و زيبا و دل نشين ساخته و پرداخته بود که گويی اولين بار است که به آن دل سپرده ايم. آنهم نه فقط در تماشای اول، که بارها و هربار.

بازيها همه در حد همان بازيگران بود اما فيلم چيز ديگری داشت که می شود اسمش را "ساخت" يا کارگردانی گذاشت و همين "آن"، همين مجموعه ی دلنشين همگون بود که انگار دل آدم را با يک دستکش مخملی در خود می فشرد و رها می کرد، بارها.

غير از رنگ که اينجا غايب است و غير از کمی تکلف زبانی که بعد از انقلاب به فيلمهای او راه پيدا کرد تا نبود يا تغيير شکل بعضی عناصر دلخواه او را جبران کند، همه ی چيزهای ديگر اتفاقا در نقطه ی اوج دلبخواه مرحوم استاد علی حاتمی است. از ميان اين عناصر، اتفاقا زبان در نقطه ی اوج ظرافت و توازنی کم نظير است. هرکس مثل خودش حرف می زند. زبان دختر با زبان مادر، زبان پسر با زبان دائيش، زبان آدمهای ديگر همه با هم فرق دارند و جملات يک به يک، کلمه به کلمه، بی آنکه مرصع باشد، طلايی است. مرواريد است. دانه دانه. رشه رشته. يکه و يگانه است. نجواهای عاشقانه ی دو جوان عوام و بيم و اميدشان، خط ظريف ميان مجاز و ممنوع و حرام و مشروع آنقدر بجا و درست و به قاعده است که فقط از نبوغ علی حاتمی برمی آمد. به نظر من هيچکس ديگر در سينمای ايران، بجز در صحنه هايی از برخی فيلمهای مسعود کيميايی، رخشان بنی اعتماد و رضا ميرکريمی و يک صحنه از يک فيلم رسول ملاقلی پور به اين اکسير روحنواز دست پيدا نکرده است.

طوقی را دوبار در همان هفته، کم و بيش همراه همان هزار و پانصد نفر، و بارها پس از آن روی پرده، و در اين سالها روی وی اچ اس و دی وی دی تماشاکرده ام. هربار با همان نخستين نغمه ی موسيقی، با همان اولين برشی که سپيدی به سياهی می زند، به شيراز رفته ام. به پائيزهای زيبا و بهاران دل انگيزش.
"خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دل تنگ
وانجا به نيکنامی، پيراهنی دريدن"

Monday, September 19, 2005

شب نهصد و هشتاد و نهم: اميرارسلان نامدار

امير ارسلان نامدار را در سرتاسر اين عمر دراز، تنها دوبار ديده ام. يک بار در اوايل عمر و يک بار در همين اواخر، يعنی ده يازده سال پيش.

بار اول بايد خيلی کوچک بوده باشم. اول در روشنايی از دری آهنی وارد فضايی شديم نيمه روشن و روبروی مان ديواری نيمدايره مانند بود با دست کم يک در چوبی بزرگ روبری ما که بيرون دايره ايستاده بوديم.

آن در دوم هم باز بود و فضا نيمه روشن بود اما تاريکتر از اينجا که ما ايستاده بوديم. سالن پر از زنهايی بود که بوی صابون عطری می دادند و چادر گل باقالی به سر داشتند. دستم توی دستهای مادرم عرق کرده بود. گوشه ی چادرش لای دندانش بود و خودش گوشواره های طلايی داشت که هر لنگه اش مثل نصف ماه بود. انحنای ماه پائين بود و قسمت بالا تقريبا دندانه دندانه بود. نمی دانم شايد سينمای زنانه بود. شايد مردها را جداکرده بودند و مثلا به بالکن يا لژ ديگری فرستاده بودند. اما آنقدر يادم هست که يک جشن مذهبی بود. مثل نيمه ی شعبان.

اما مادرم که هيچوقت تنها به سينما نمی رفت. هيچوقت تنها به هيچ جا نمی رفت. نکند خواب ديده ام؟ نه! برعکس، بيدار ِ بيدار بودم.

از آن جمع هيچ زن ديگری را غير از مادرم نمی شناختم. و انگار که فيلم هنگام ورود ما به سالن شروع شده باشد؛ کمی از آن را ايستاده يا موقع راه رفتن بين رديف صندليها تماشا کرديم.

از تمام فيلم در آن جلسه تنها دو سه صحنه اش در يادم مانده: يک جا فرخ لقای رومی داشت در احاطه ی يک عده دختران خوشگل خندان راه می رفت و پيش می آمد. يک جا هم که توی حافظه ام برای هميشه نقش بسته، فرخ لقا دارد در يک چيزی شبيه سوتهای پاسبانهای قديمی که ورشويی و نقره ای و استوانه ای بودند فوت می کند، يا شايد هم دارد چيزی را بو می کند.

چهره اش درشت بود و آن موقع که من شايد چهار يا پنج سال داشتم، به نظرم از خوشگلترين زنهای عالم آمد. خال خدايی داشت و قشنگ می خنديد. از مادرم پرسيدم اين زن کيست؟ و او به من گفت: يوسف و زليخا! من هم قبول کردم.


(توی پرانتز بگويم که حالا يادم می آيد بعد از فيلم صلوات فرستادند و در همان محوطه يک مجلس تعزيه نسبتا شاد اجرا کردند. گفتم که جشن مذهبی بود. شايد اسم يوسف و زليخا هم عنوان آن تعزيه بوده باشد. ببخشيد که نمی دانستم برای تعزيه ی شاد! اسم ديگری داريم يا نه.)

به هر حال، اين تصوير هيچوقت از ذهنم پاک نشد و از قدرت و گيرايی آن حدود ده دوازده سال پيش و تنها هنگامی اندکی کم شد که يکی از دوستانم - شايد خانم رخشان بنی اعتماد يا آقای عزيز ساعتی - شرح ديداری را که همان روز با خانم روفيای سالخورده و گرفتار داشت برايم تعريف کرد. ديداری آنقدر غم انگيز که ديگر نمی خواهم با يک بار ديگر يادآوری کردن آن، روياهای کودکيم را بيش از اين خراب کنم.

بار اول، امير ارسلان برای من يک افسانه بود که تازه خيال می کردم شرح احوال خانم زيبايی است که اسمش يوسف و زليخاست. اما بار دوم همان ده دوازده سال پيش - فکر می کنم - دوستم آقای بهزاد رحيميان بود که نسخه ای از آن را برای يک شب به من امانت داد.

اين بار، برخلاف آنهمه طعنه ها و تبليغات منفی که درباره ی اين فيلم و نسخه ی بعدی آن شنيده و خوانده بودم، آن را فيلمی قابل قبول يافتم. يک صحنه والس در بالکن دارد که فيلمبرداريش آنقدر نرم و رويايی است که آدم را به اعجاب وامی دارد.

هرچيز نه چندان خوبی را می توان به ديده ی تحقيق، خوب ديد. مخصوصا از اين فاصله ی زمانی و مکانی بعيد.

در اين فاصله، با آقای حسين محسنی که نقش قمر وزير را بازی می کرد فاميل شديم و بعضی از کسانی را که در ساختن آن فيلم و بسياری فيلمهای ديگر نقش داشتند ديدم و آنها لطف کردند و از دنيای خودشان و آن سالها برايم تعريف کردند.

*
اما حالا که تا اينجا آمده ايد، بگذاريد رازی را با شما در ميان بگذارم. از قديم الايام گفته اند هرکس اميرارسلان نامدار را تا آخر بخواند، آواره می شود. بايد حتما يک فصل آن را - مهم نيست از کجای کتاب - رها کنيد و نخوانيد. "راز" اين است که که اين گفته حقيقت دارد.

... و شايد به امتحانش نيرزد.

*

در اين روز عيد خوش باشيد.

Friday, September 16, 2005

شب نهصد و نودم: شوهر آهو خانم

شوهر آهوخانم را فقط يک بار، آنهم در شهرستان شاهی ديدم که حالا اسمش قائم شهر است. در يک شب بارانی. در خيابانی پر از درخت نارنج.

در شش سالگی، حدود يک سال در اين شهر زندگی کرده بودم. اما اين بار نمی دانم چه چيزی مرا بعد از بيست سی سال به اين شهر کشانده بود که همه ی خاطراتم از آن با بوی بهار نارنج و سوت کارخانه ی گونی بافی و صدای قطار و بوی ماهی و طعم نارنج و منظره ی ساختمانهای رضاشاهی و غوغای چهارشنبه بازار آغشته است و تقريبا به همين چيزها هم منحصر می شود.

تماشاگران فيلم را دوست نداشتند و معلوم نبود چرا آن سينما اين فيلم را نمايش می داد. آنطرفها سينما ها در آن روزگار هر دو سه شب برنامه شان را عوض می کردند. شهرها کم جمعيت بود و سينمارو اندک. مخصوصا در اين شهر که بعد از ماجراهای سالهای اوايل دهه ی سی ناگهان به مذهب روی آورد و دارالاسلام شد.

فيلم، احتمالا اگر بعد از بروز موج نو و سينمای نو نمايش داده می شد، سازندگانش را اين قدر ناکام باقی نمی گذاشت. حتی الان که به آن فکر می کنم ، آن را فيلم سالمی می يابم که اگر امروز به نمايش در می آمد چقدر می توانست ميان نسل تازه ی خانمهای ايرانی و بطور کلی قشر کتاب خوانده ی روشنفکر مآب طرفدار داشته باشد. جشنواره های خارجی هم برايش سر و دست می شکستند. گمان نمی کنم آن موقع کسی به فکرش رسيده باشد آن را به ديگران نشان بدهد. شايد هم تهيه کننده و پخش کننده اش راه و رسم کار را نمی دانستند.

به هر حال، اين فيلم را ديگر هيچوقت در هيچ جا نديدم. اما اهل نظر می دانند که جنس خوب در همان يک نظر هم قابليت خود را نشان می دهد. حدس می زنم که الان با پيشرفت تکنولوژی و گذشت زمان بالاخره کسانی در ايران به نسخه وی اچ اس يا دی وی دی آن دسترسی پيداکرده اند. اما به هزار و يک دليل صدايش را در نمی آورند.

دو دليلش که همان ريسمان سياه و سفيد باشد، لابد کفايت می کند.

شب نهصد و نود و يکم: هاشم خان

از ماهها پيش با هيجان تمام منتظر نمايش هاشم خان بوديم. محصولی از مولن روژها. رنگی ايستمن کالر. و کارگردانی که می گفتند از خارج آمده، از آمريکا.

اصلا همينکه مولن روژها يا مولن روژ که نشانه ی آسياب بادی قرمز رنگش نشانه ی اطمينان از کيفيت فيلمهای خارجی بود، حالا يک فيلم ايرانی به بازار بفرستد، خودش به اندازه ی کافی "خبر" بود. يک خبر خوب. يک خبر مهم.

اين فيلم را تا به حال سه بار و هر سه بار روی پرده و هربار با يک داستان ديگر ديده ام. با تغييری کوچک در داستان که با جا به جا کردن يکی دو خط ديالوگ ايجاد می شود.

اين تغيير فقط انگيزه ی شخصيتها را تغيير می داد و گرنه در چگونگی پيش رفتن داستان تاثيری نداشت. يعنی نمی توانست داشته باشد.

فيلم، کمی به فيلمهايی که خارجيها در ايران می ساختند شباهت داشت و به هر حال برخی استانداردهای فيلمسازی را در ايران ارتقاء داد.

موقع نمايش فيلم گمان می کنم بهروز وثوقی تازه قرارداد طولانی با کمپانی عصر طلايی را برای ايفای نقشهای بدمن تمام کرده بود و گويا اصولا در اواخر آن دوره ديگر در نقش اول بازی می کرد. منتهی در فيلمهای رده ی "ب". به هر حال بعد از هاشم خان، ديگر از حدی که با کوشش و استعداد به آن رسيده بود پائين نيامد.

نسخه ی اول، يک فيلم جيمزباندی پرتحرک بود با مختصر تماسی با مايه ی گذشته ی نزديک ارباب و رعيتی ايران. دوتای ديگر که يکی اش را به زبان عربی ديدم به شخصيتها انگيزه های سياسی تری داده بودند. اما باز هم با فاصله ای بيش از سی سال با آخرين ديدار با هاشم خان نمی توانم درباره ی هيچ چيز اطمينان داشته باشم.

آنقدر يادم می آيد که فيلم برای ما بچه هايی که سينما و کشورمان را دوست داشتيم، غرورانگيز و افتخار آميز بود. در آن نسخه های سياسی شده که ديگر ايران را ارباب و آقای منطقه می ديديم، ديگر سرشار از غرور بوديم.

آقای محمد زرين دست که آن موقع به او مهندس محمد زرين دست می گفتند، اين مايه های ايران دوستی را در يکی دو فيلم ديگر هم به کار گرفت. با هيجان و حادثه و راه و رسمی که در فيلمها معمول است و خيلی هم تاثير دارد. مردی بود که هميشه طرحهای بزرگ داشت و هيچوقت هم در ايران نماند. يک بار هم فيلمی بر اساس برادران کارامازوف ساخت. همه ی فيلمهايش را هم برخلاف رسم روز به صورت رنگی می ساخت.

اين فيلم، بهروز وثوقی را شناساند و البته کارگردانان ديگر، او را که صحنه های دويدنش در هاشم خان معروف شده بود، تا مدتها بی خود و بی جهت در فيلمهای ديگر می دواندند.

Wednesday, September 14, 2005

شب نهصد و نود و دوم: ليلی و مجنون

ليلی و مجنون هم از عجايب سينمای ستاره آبی بود. روبه روی بازار ميوه ای که از دلش آپارتمان سبز می شد، در ميدان ثريا. يا به قول خارجيها: آف ميدان ثريا.

پوستر و آفيش و همه چيزش هندی بود. تينتراژ پايانی اش روی شن هنوز يادم است. موسيقی اش هنوز توی گوشم است و از صدا ها خاطره ی شنيداری شفافی دارم. به قول آرتيست فيلم گوزنها: "تو چه يادته، با وفا!"

سينمای ستاره آبی که حالا انبار پنبه يا چيز ديگری است، در چند دوره، چند سری فيلمهای جواهرنشان فارسی آورد که هيچ جای ديگر گير نمی آمد. می گفتند انبار يک آقای زرتشتی را يکجا خريده است. کپی ها همه نو بودند.

ليلی و مجنون، لاله و مراد (که بعدها نسخه ی ايرانی اش را هم ساختند) و چند فيلم ديگر شبيه آنها که حال و روحيه ی ايرانی شان کاملا مشخص بود.

قبل از شروع فيلم و در لابلای پرده ها هميشه يک ترانه از ويگن پخش می کردند که بعد ها فهميدم اسمش کجاوه است: "در آن کجاوه دختری، بنشسته چون نيلوفری..." دانگ دانگ.

فيلمها بچه های دبيرستان محمد علی فروغی را تقريبا يکجا عاشق کردند. حدود چهارصد مجنون دلخسته ، با سرهای نمره ی دو زده شده که بيرون پرده ليلايی نداشتند. چند ماهی به کمک همين فيلمها خيابان نهم اسفند و دور و بر بازار ميوه که از فرط زد و خورد و يقه بگيری به تکزاس شهرت داشت، تبديل به محله ی عشاق ورونا شد و يک جور رمانتيسيزم کارمندی - درجه داری جايگزين قلدرمآبی شهرستانيهای تازه به تهران آمده شد.

اين هم برای اينکه نگويند طرف مردم شناسی اجتماعی اش را به ما نگفت. بفرما! اينهم سوشال آنتروپالاجی.

شب نهصد و نود و سوم: عروس فرنگی

احتمالاً اصطلاح فيلم ايرانی با همين عروس فرنگی وارد زبان مطبوعاتی شد. با تبليغات همين فيلم که می گفت: يک فيلم صد در صد ايرانی، ايرانی، ايرانی.

پر بيراه هم نبود.

نصرت الله وحدت، اگر چند فيلم آخرش را که خيلی تجاری بود در نظر نگيريم، در بيشتر فيلمهايش و از همان اول روی عنصر هويت ايرانی خيلی تاکيد داشت. روی موضوع غيرت و حفظ اصالت و اين چيزها هم کار می کرد. گفتن ندارد که فيلمهای آخرش را سخت می شود پذيرفت. تقصير او هم نيست. اصولا سينمای ايران در دهه ی پنجاه دچار مشکلاتی بود. بگذريم.

عروس فرنگی را چند بار و هميشه روی پرده ديده ام. در همان سالها. هميشه تابستانها و درسالنهای خنک و با تهويه ی مطبوع.

اين فيلم هم مورد توجه خارجيها، مخصوصاً روسها، واقع شده بود. در داخل هم استقبال خوبی از آن شد.

خود وحدت در نقش حسين ترمزی و خانم پوری بنايی در نقش مقابل او و با لهجه ی فرنگی حسابی در دل تماشاگران جا باز کردند. کنجکاوی که زياد شد، فيلم را در دربار هم نمايش داده اند.

با اين فيلم خانم پوری بنايی به عنوان يک بازيگر مستعد معرفی شد و تا سالها بعنوان يک بازيگر نجيب و هنرمند در خاطر ها ماند. آن موقع اين صفتها را به راحتی به کسی نمی دادند.

حالا اگر بشود فيلم را ديد، احتمالا از آن فيلمهايی است که مثل فيلم بيم و اميد ملاک خوبی برای چگونگی رشد و دگرگونی تهران به دست خواهد داد. در هر دوی اين فيلمها به وفور صحنه هايی از زندگی طبيعی، ساختماها و الگوی شهرنشينی در خياباهای تهران بيش از چهل سال پيش از اين ديده می شود.

نکته ی ديگر حضور زنده ياد خانم چهره آزاد است در نقش مادر وحدت. وقتی که تازه پا به سن گذاشته اند و در اوج هستند. حالا می شود جوانی ايشان را با شمايلی که در فيلم مادر مرحوم علی حاتمی داشتند مقايسه کرد. البته بازی ايشان را در سنين جوانتر هم ديده ام. خدا رحمت شان کند.

Tuesday, September 13, 2005

شب نهصد و نود و چهارم: گرگهای گرسنه

اواخر پائيز يا اوايل زمستان است. تهران است. يک صبح جمعه ی بعد از شب کباب کوبيده و نان سنگک در چهار راه گلچين.

يک ساعت ديگر دم ايستگاه روشنايی منتظر خط 16 يا 17 هستيم. با 17 می رويم تا ميدان بهارستان. تقريباً رو به روی کلانتری 9 پياده می شويم. با عجله از حاشيه ی خيابان شاه آباد کتابفروشی صفی عليشاه را رد می کنيم. آن ور خيابان از جلوی چلوکبابی هراتی فرد می گذريم. تند و روستايی وار از شاخه ی ديگر اکباتان هم رد می شويم. سينمای حافظ و سعدی را که فيلم خارجی نمايش می دهند مثل معبد شيطان نديده می گيريم و از جلوی کتابفروشی امير کبير و ابن سينا هم رد می شويم. عرض مخبرالدوله را شلاق کش رد می کنيم و از کوچه ی مهران و آسيد جلال يک کلام می گذريم و وارد لاله زار می شويم و به دست چپ می پيچيم و می رسيم به سينمای ايران که فيلمش را هفته ی پيش ديده ايم. و همچنان باز می رويم.

سينما رکس را که آخرين محصول پارامونت را نشان می دهد و سينمای البرز را که با بلند گو دو فيلم با يک بليت را که آن موقعها با يک بليط می نوشتند اصلا نمی بينيم. آنتونی کوئين که ديدن ندارد. صد سال! اگر با زبان ديپلماتيک امروزی پسند بخواهيم بگوئيم، بايد گفت: پدرم اصولا کليت فيلمهای وسترن را با به کار بردن يک عبارت پزشکی که من زبانم نمی چرخد اينجا بگويم رد می کرد.

حالا من همه را کشان کشان می برم. دست راست، توی راسته ای که تئاترها بودند، توی يک کوچه يک سينما است که بعضی موقعها کار می کند. اسمش را اصلا يادم نيست. يک حياط و يک باغ داشت و سالن تابستانی داشت و يک سالن تئاتر هم داشت که شايد با سالن سينما يکی بود اما من حافظه ی درست و حسابی ندارم.

تند تند می رويم. بليت يا به حساب آن موقع بليط می گيريم و می نشينيم به تماشا.

يک فيلم پليسی است شبيه فيلمهای خارجی. فردين خبرنگار است و محمد علی همايون فکر می کنم خبرنگار عکاس و با هم راز يک مساله ی جنايی را حل می کنند. شايد هم فردين کارآگاه است و همايون خبرنگار. بانو پوران هم نقش يک بانوی محترمتر از آن دو خبرنگار را بازی می کند.

*

حالا که نگاه می کنم می بينم جسارت بزرگ فردين آن بود که آخر فيلم تصوير ثابت يک تک درخت
را بعد از عبور ستارگان اصلی نشان داده بود و رويش ترانه ی تک درخت بانو پوران را که همان موقع هم قديمی بود پخش کرده بود. اصولا آن فيلم آهنگ و ترانه ی مبتذل مد روز نداشت.

فيلم که تمام شد، همراهان آن را نپسنديده بودند. بين خودمان بماند، من هم چندان خوشم نيامده بود. افسردگی سنتی بعد از ظهر جمعه داشت کم کم در همه ی چيزهای عالم رسوب می کرد. هنوز نمی دانستيم که "عمر جمعه به هزار سال می رسه..."

دم مجلس شورای ملی در ميدان بهازستان پدرم يک بار ديگر قضيه ی عدل مظفر و تمام ماجراهای مرحوم مدرس و غيره را برای مان تعريف کرد. اتوبوس آمد و سوار شديم. خلوت بود. من رفتم آن ته بنز که صندلی های روکش پلاستيکی قرمز داشت و موتور آن کنار دست راننده توی يک قوطی بزرگ ذوذنقه ای شکل بود، کنار پنجره نشستم. ايستگاهها را يکی يکی رد کرديم. از کنار قابسازی شهرياری و منزل دکتر امينی و باشگاه تاج و بيمارستان مادران و نوزادان و سينما شهناز گذشتيم و وارد خيابان گرگان شديم.

راديو فروشی بالاتر از سينما شهناز که تقريبا دم ايستگاه بود و اسمش راديو مپار يا يک همچو جيزی بود، داشت ترانه ی تک درخت را پخش می کرد. نم نم باران روی شيشه بود و بانو پوران می خواند: تک درختی ی ی ی ، بی پناهم م م م، ...از من توفان ن ن ن، چه شاخه ها شکسته!

خدا همه ی مرده ها را بيامرزد. زنده ها را هم به همين آفتاب که در آسمان غروب، سرازير می رود، ببخشد.

شب نهصد و نود و پنجم: الماس 33

سينمای نپتون را وقتی در آن نقطه از خيابان تهران نو در محله ی اماميه ی سابق می ساختند، حواس شان فقط به جمعيت انبوه تهران نو و نظام آباد و چهارده متری حسينی نبود. احتمالا بيشتر به جوانهايی فکر می کردند که از آموزشگاه نيروی هوايی سابق مرخص می شدند يا در می رفتند.

فکر می کنم غروب يک روز پائيزی بود که از کنار مدرسه ی دکتر صورتگر گذشتم، مدرسه ی شيخ بهائی را رد کردم، خيابان اميرشرفی را که آن موقع باغهای بزرگ پر درخت و "جوب" های باريک پرآب داشت تا ته رفتم و افتادم توی تهران نو. ديگر يادم نمی آيد که آيا سه راه کهن را هم بايد رد می کردم يا نه، که رسيدم به سينمای نپتون که فيلم الماس 33 را نشان می داد.

گمانم يک غروب سرد و پر از خاک پائيزی بود. سينما بوی نويی می داد. تمام در و ديوارش پارچه ی مخمل سرمه ای و عنابی داشت. چه طور بگويم؟ سينما يک خرده بفهمی نفهمی از سر اهالی محترم محل زيادی بود!

نمی دانم چرا داريوش مهرجويی و هواخواهانش هميشه از الماس 33 جوری حرف می زنند که انگار وجود ندارد يا فيلمی است که مايه ی سرشکستگی است. در حالی که اصلا اينطور نيست.

الماس 33 از همه ی فيلمهای زمان خودش يک هوا "سر" است. معلوم است که که کار آدمهايی است که کارشان را بلد بودند. حالا شايد يک خرده ناشی يا ناهماهنگ هم بودند. صحنه های تير اندازی و تعقيب بالای پشت بام مسجد شاه و يک جايی که گمانم کاشان بود و بين قاليها و لنگهايی که برای خشک شدن پهن کرده بودند تيراندازی می شد؛ اصلا هم بد نبود.

تقی ظهوری داشت، برادران تقدسی داشت، آرتيست نسبتا خارجی هم داشت. تنها اشکالش در هنرپيشه ی نقش اولش بود که چهره اش آنقدرها که بايد سمپاتيک نبود و نسبت به هنرپيشه های روز، درجه اول به حساب نمی آمد. اما خب. حالا مگر بقيه ی جوان اولها همه آلن دلون بودند؟

رويهمرفته می شد گفت که فيلم، از نظر هنری، ما دانش آموزان کلاس شش و هفت را کاملا راضی می کرد! تازه مايه ی غرور و افتخارمان هم بود. بالاخره ما هم صاحب يک جيمز باند وطنی آنهم سه ساعته شده بوديم.

يک صحنه ی فيلم را که روی سن تئاتر اتفاق می افتد هنوز خوب به خاطر دارم که جواد تقدسی دارد برای معشوقه دکلمه می کند که برف می بارد و در همين حال کيسه پنبه تير می خورد و همين طور از کهنه لحاف پنبه می ريزد و آن بيچاره هم هی با آن صدای بمش می گويد: برف می بارد، برف می بارد، برف...

صحنه ی زير زمين توی بيابان که الان مرا ياد محوطه ی اهرام مصر می اندازد هم بد نبود.

خلاصه، کاری نداريم. اتفاقا حالا که آقای مهرجويی از هرلحاظ کارگردان قابل و کاملی است بايد رضايت بدهد اين فيلم را اگر هست - که لابد هست - برای اهل تحقيق و حتی برای اهل تفنن نمايش بدهند. فوقش می شود يک خرده صحنه های نانسی کواک يا نانسی کوانش را - حافظه که نيست - کم کرد تا زمان نمايش هم معقولتر بشود.

به هر حال بايد با امکانات موجود ساخت ديگر. مثل ما که عکس الماس 33 را دم دست نداشتيم، حوصله ی گشتن توی کوچه پسکوچه های اين کامپيوتر را هم نداشتيم، اين عکس را گذاشتيم. آسمان که به زمين نمی آيد. تازه بهتر هم هست.

Monday, September 12, 2005

شب نهصد و نود و ششم: توفان در شهر ما

می شود فيلمی آرتيست اولش زلف و کراوات نداشته باشد و آواز نخواند؟

توفان در شهر ما يکی از آن کوششها بود برای بازکردن يک راه تازه. کم و بيش هم باز کرد. اما راههای قديمی هم هنوز بودند و پر رفت و آمد هم بودند.

آنقدر يادم می آيد که تکليف تماشاچی هنوز با آن روشن نبود. حتی آنها که فيلم را پسنديدند، دل شان به اين خوش بود که فيلم ايرانی دارد شبيه فيلمهای خارجی می شود. اين می توانست خوب باشد يا خوب نباشد.

آنچه آدم را گيج می کرد، اين بود که چرا اين کوششها راه به جايی نمی برد؟ بارها فيلمهای متفاوت ساخته و تحسين شد. اما دوباره همان فيلمهای قديمی مثل موج آمدند، راههای تازه بناشده را شستند و از همه جلو زدند و رفتند تا در شکافهای زمين تشنه فنا شوند.

اين فيلم را هيچوقت بعد از همان نمايش اول نديدم. با اين حال و از همين فاصله، ظاهر متفاوتش را برايم حفظ کرده است. و البته خاطره ی کوشش اش را برای اينکه زياد هم ناگهانی از مسيری که تماشاگر به آن عادت دارد خارج نشود. منتهی تماشاگران اين نظرشان را پنهان نمی کردند که مثلا بانو روفيا خيلی حيف شد که در اين نقش جدی و غم انگيز بازی کرد.

برای آنها روفيا نفر اصلی بود. ساموئل هنوز اقتدار حرفه ای بعدهايش را نداشت و آرمان هم برای ستاره بودن - با توجه به معيارهای روز - عناصری را کم داشت و کاريش هم نمی توانست بکند.

Saturday, September 10, 2005

شب نهصد و نود و هفتم: صفرعلی

صفرعلی را دوبار و هر دو بار در کودکی ديده ام. هر دو بار در لاله زار که فخر پايتخت ايران بود با مغازه ی پيرايش و کراوات مسعود نيا و سينما ايران و سينما رکس و سينما ونوس و سينما خورشيد نو و سينما البرز و سينما تابان و تئاتر تفکری و تئاتر دهقان و پارس و جامعه ی باربد و دهها بستنی فروشی و خياطی و مزون و صفحه فروشی کاروان و ديگر خدا می داند چه چيزها.


تازه اين لاله زار بود. کوچه ی ملی، خود حکايت ديگری داشت.

صفرعلی نه اولين و نه آخرين فيلمی بود که "روستای پاک" را در برابر "شهر فاسد" قرار می داد. اما در سينمای ايران يکی از مهمترين اين نوع فيلمهاست که بعد ها بارها و حتی توسط سازندگان خودش تقليد و تکرار شده است اما هيچوقت نه با اين توفيق. به خصوص که صفرعلی لهجه ی اصفهانی را هم بعنوان نمک داشت.

فيلم را بار اول با تمام اعضای خانواده و بار دوم با تمام اعضای خانواده به اضافه ی جمعی از همسايگان و خانواده های شان تماشاکردم. تجربه ای کم نظير که اين روزها مثل افسانه است.

پيش از شروع فيلم حتما فيلمهای خبری نمايش می دادند. سالن انتظار سينما پر از چراغ نئون بود و تماشای عکسهای برنامه های آينده خيلی کيف داشت. بوی ساندويچ کوکوسبزی و آجيل داغ تمام لاله زار را انباشته بود.

... و رفتن و رسيدن به لاله زار و بازگشت به خانه، اوديسه ای بود که تا مدتها می شد خاطراتش را همراه با داستان فيلم و لطيفه هايش حتی برای همراهان همان سفر تعريف کرد و لذت برد.

"وقتی که من بچه بودم، يک قصه بس بود تا خواب و بيداری خوابناکت سرشار باشد..."

شب نهصد و نود و هشتم: پرستوها به لانه بر می گردند

اين اولين و آخرين باری بود که عمقلی صمد، شخصيت روستايی ساده لوحی که مجيد محسنی در راديو ايران خلق کرده بود، سياسی می شد.

فيلم را مردم بخاطر مجيد محسنی و دولت بخاطر روحيه ی ملی گرايانه ی مثبتش دوست داشتند. اما بزودی دو طرفدار سرسخت ديگر هم برای پرستو ها به لانه بر می گردند پيدا شد: دولت اتحاد جماهير شوروی سابق و دولت ايالات متحده ی آمريکا!

در شوروی سرگئی باندارچوک که رئيس اتحاديه سينماگران و صاحب چندين پست مهم ديگر دولتی و حزبی هم بود فيلم را پسنديد و اين فيلم هم مثل بلبل مزرعه تا سالها در ولايات مختلف شوروی سابق نمايش داده می شد.

آمريکائيها هم کلی از اين فيلم بخاطر روحيه آرمانگرای معطوف به عمران روستايی آن تقدير کردند که شرحش در مطبوعات وقت آمده است. اما آنها ديگر فيلم را برای مردم آمريکا نمايش ندادند. بالاخره تعارف هم حدی دارد. به قول خود عمقلی صمد: "اوهون جون!"

شب نهصد و نود و هفتم: عروس فرنگی

Friday, September 09, 2005

شب نهصد و نود و نهم: شب نشينی در جهنم

اين فيلم را تازه در اوايل دهه ی چهل ديدم. موقع نمايشهای قبليش يا خيلی کوچک بودم يا اصلا متوجه نشده بودم.

حالا که فيلم را در اين بعد از ظهر تابستان در ميدان ثريا ديدم، بارزترين عکس العملم تعجب بود. پيشرفت فنی آدم را تحت تاثير قرار می داد.

دکورها برای آن روزگار خيلی خيال انگيز است. صحنه های جهنم به طرزی باور کردنی در عالم ديگری رخ می دهند. با آنکه فيلم ساخته دست فيلمسازان مسيحی و يهودی است، نکات آشنای اسلامی که آن روزها در درس شرعيات می خوانديم در آن مرعی است. عالم برزخ آشکارا با بهشت - که چيزی از آن نمی بينيم - و جهنم تفاوت دارد.

ديدن چهره های آشنای جامعه ی آن روز مثل هيتلر و بانو مهوش و راج کاپور و اصغر قاتل و ديگران در صحنه های آن دنيا باورکردنی و معقول است. هرچند که صحنه های ديگر - از جمله صحنه ی رقص راک اند رول - اغراق شده و خارج از موضوع است.

داستان امروزی ساده ی فيلم و ماجراهای فانتزی عبرت آموز آن در صحنه های دنيای ديگر در آن سالها تماشاگران را به شدت تحت تاثير قرار داده بود. من فيلم را در اکران خدا می داند چندم ديدم. اما نمايش آن بارها و هربار دست کم يک هفته در سينمای محله ی ما تکرار شد و هربار همه از آن حرف می زدند و مومنان - که معمولا به سينما نمی رفتند - هم از آن ديدن می کردند و درباره اش حرف می زدند. مخصوصا درباره ی صحنه ی پل صراط.

لذتبخش ترين جنبه ی هر فيلمی همين است که تماشاگران بتوانند تا مدتها آن را به خاطر بياورند و درباره اش حرف بزنند. سينما برای آدمهای غريبه خاطرات مشترک می سازد.

اين فيلم را بعدها بارها به دلايل آموزشی و تحقيقی و تفننی ديدم و بعد از اختراع ويديو و دی وی دی در هر سالی بيش از يکی دوبار تماشايش کرده ام. و هربار، نکات تازه ای در آن کشف کرده ام که درجای خود نوشته و گفته ام و خواهم نوشت و خواهم گفت. اينجا فقط خاطره تعريف می کنيم.

Thursday, September 08, 2005

شب هزارم: مشهدی عباد

اهر، ارسباران، آذربايجان شرقی. يک شب توفانی پر از گرد و خاک ديگر. آخر تابستان سردسير. سال احتمالا 1345.

ماشين سينمای سيار يادگار اصل چهار ترومن که هنوز لوگوی دوتا دست که يکديگر را به گرمی می فشردند و روی آستين يکی پرچم پرستاره بود هنوز روی در استيشن سبز رنگ و رو رفته باقی است.

ماشين ناگهانی و خيلی دير آمده. گشتی در تنها دو خيابان شهر زده و با بلندگو نمايش شبانه ی مشهدی عباد و آرشين مالالان را نويد داده و در گوشه ی چهارراه"گت پياده رو" - که صبح تا شب پاسبانی با بلندگو در وسط آن می ايستاد و يک روند می گفت "گت پياده رو" -پارک کرده است. دولت دارد اهالی را عادت می دهد که در پياده رو راه بروند و خيابان را برای ماشينها بگذارند.

نزديکيهای تاريک شدن هوا ماشين راه بيرون شهر را در پيش می گيرد و جمعيت هم که دور ماشين جمع شده اند پشت سر آن به طرف اول جاده ی تبريز به راه می افتند.

محل نمايش فيلم، يک طرفش ديوار کاهگلی است و سه طرفش بيابان. پرده را علم کرده اند و نمايش را به راه انداخته اند و به توفان محل نمی گذارند. پنج دقيقه طول نکشيد که سينما همه را جادو کرده و با دهان باز در توفان خاک رو به پرده نگاه داشته است. ايستاده، ميخکوب. ميخ!

صدا کم است و درهم و برهم و لابلای صدای باد و صدای آپارات و صدای ژنراتور پت پتوی برق گم می شود. اما کسی به صدا کاری ندارد. سينما، تصوير است.

نم باران خاک را لای موها و مژه ها گل می کند و آدمها به مجسمه های گلی تبديل می شوند که زير يک ستون نور، به بالا، به پرده نگاه می کنند.

Saturday, September 03, 2005

شب هزار و يکم: لات جوانمرد

يک شب پر گرد و خاک و توفانی است. آخر تابستان است. شايد هم اول پائيز. اصفهان است. و من کلاس سوم هستم، يا دوم، شايد هم تابستان بعد از کلاس اول است.

در اين شب توفانی هيچ جا نمی شد رفت. توی مهمانخانه ماندن که بی معنی بود. پس ما سه تا بچه ها را برداشتند و اول در يک رستوران شام خورديم. بعد از شام، نه می شد قدم زد، نه می شد به هتل برگشت.

توی يک کوچه در چهارباغ، وقتی که به سی وسه پل نگاه می کردی دست راست، يک سينما بود. لات جوانمرد را نشان می داد.

دو سه تا قطره باران خاک آلود که به سر و صورت مان خورد، بليت خريديم و وارد شديم.

مجيد محسنی بود و فخری خوروش و گمانم حميد قنبری. مجيد محسنی يک موی سبيلش را گرو گذاشت. لای تقويم. اين طور يادم می آيد. يک صحنه دم در زندان قصر، يک صحنه دم گاراژ، يک صحنه توی فرش فروشی. و خاطره ی آن شب با بوی سه چهار قطره باران خاک آلود که مثل يک لکه ی خاک روی شانه هايم است؛ با خاطره ی دست کم دو فيلم ديگر آميخته است. در شبهای توفانی پر گرد و خاک..
چون قصه بدينجا رسيد، بامداد شد و شهرزاد قلب من لب از سخن فروبست1:51 PM

Labels:




"پنجاه رفت و در خواب" است
امروز پنجاهمين سالروز درگذشت جيمز دين است.

به همين مناسبت، مجموعه ای از مطالب و نقد و يادنامه ی اين بازيگر محبوب جوانان قديم و شايد هم جديد در اين مکان و اين نشانی (در اين يکی فقط امروز تا ساعت 2030 به وقت تهران) برای استفاده ی علاقمندان قرار گرفته است.



Tuesday, September 27, 2005

شب نهصد و هشتاد و هفتم: "شستن دستهای شما بعد از استحمام"
شهريور بود. هوا بوی تمشک داشت و دره ی کلنيج کلا هنوز از بوی باروت و چهچهه ی مسلسل اشباع بود.

"متجاسرين" فراری شده بودند. "معادن ذغالسنگ" آرام بود. حالا می شد شورلتهای روسا را که آمريکا به ايران هديه کرده بود؛ ديد که در جاده های خاکی پيچاپيچ می خراميدند.

ژاندارمها که اهالی سوادکوه به آنها "جاندار" يا "جاندارميری" می گفتند، با دوچرخه در جاده ها و کوره راهها جولان می دادند.

پدرم محافظه کار بود و ومن هنوز پنج سال هم نداشتم. چيزی را برايم توضيح نمی داد. من هم بودم نمی دادم.

چيزهايی شنيده بودم. وجودم پر از پرسش بود. مجله ها را با لذت ورق می زدم و از عطش دانستن تب می کردم...


شهريور بود. هوا بوی تمشک داشت و خرسها لابلای درختهای خرمالو که ميوه های کوچک داشتند و بوته های تودرتوی تمشک، همه جا بودند و زبان به سقف دهان می زدند و صدا می کردند. يک زن دائی داشتم - خدا بيامرزد - ، از هيچ چيز نمی ترسيد. يک روز خرس را نشانم داد.

غروب، نم نم باران زد و هوا صاف شد. ماشين سينمای سيار آمد. يک استيشن شورلت سبز سير. (نه اين لندروور که در عکس هست). و رفت و در بالای بالای تپه ايستاد، نزديک خانه ی رئيس که هيچکس نبايد به آن نزديک می شد. بعد، با بلند گو همه را فراخواند تا به بالای تپه بروند. و قسم به آن شب نورانی که سينما سيار، اصل چهار، از رئيس هم مهمتر بود.

تا برسيم، کم کم شب فرا رسيده بود. دويست نفری می شديم. مثل همه جا و هميشه ی مازندران، ّبيشتر زنها و بچه ها و کمتر مرد ها.

نورافکن روشن شد. آپارات به راه افتاد و ترنم دل انگيزش که هنوز در گوشم است زير آسمان که ابرها در بلندايش می پريدند و ماه لابلای شان بازی می کرد؛ طنين انداز شد. صدای شغالها و پرنده ها از دور و نزديک می آمد و صدای زنهايی که گاو يا ماکيان خود را صدا می زدند.

آن شب دو فيلم نمايش دادند: اول "شستن دستهای شما بعد از استحمام" و بعد "کرم آسکاريس". و قبل از هردو فيلم، تصوير کره ی زمين را نشان دادند که می چرخيد و اختلاف خشکی و دريا برآن هويدا بود.

پاسخ هيچيک از پرسشهايم را نگرفتم. اما تماشا، شگفت بود. شگفت انگيز.

ممکن است روزی پير شوم و همه چيز حتی نام خود را فراموش کنم. ممکن است. اما هيچوقت بوی تمشک، صدای شغالها و پرنده ها از دور و نزديک و صدای زنها را که گاو يا ماکيان خود را صدا می زدند، از ياد نخواهم برد.

هيچوقت آن ستون نور را که از سقف ماشين می آمد و به پرده بر می خورد و در تمام طول و عرض و عمقش پشه ها می پريدند؛ از ياد نخواهم برد.

منظره ی آدمها را نشسته روی زمين، چمن نمناک، آنگاه که رفته رفته همهمه در سکوتی همراه با اعجاب در صدای قورباغه های شبخوان حل می شد، از خاطر نمی برم.



Friday, September 23, 2005

ماهنامه فيلم 337
شماره ی 337 ماهنامه فيلم منتشر شد.

گوشه هايی از اين شماره‌ی بسيار خواندنی به نقل از وب سايت مسعود مهرابی:

محمد قائد درباره‌ی ابراهيم گلستان، به بهانه‌ی انتشار كتاب «نوشتن با دوربين»:... به ابراهيم صهبا گفته بود همراه با ابوالحسن ورزی وسط صحرا در برابر دوربين حضور پيدا كند و هر يك قطعه شعری بخواند. فرد اول به آمادگي برای قرائت قطعاتي كه مي‌گفت في‌البداهه سروده شهرت داشت. دومي هم به سبك قدمايي شعر مي‌سرود. وقتي فيلم روی پرده آمد، شعرای‌نگون‌بخت نزديك بود سكته كنند: مدح‌خواني آن‌ها با صحنة جشن عروسي صمد و شهناز تهراني در كنار مناره‌ای در ميان دو گنبد (همه عمداً و آشكارا از مقوا) مونتاژ شده بود....

از نقد هوشنگ گلمكانی بر «نوشتن با دوربين»: ببخشيد. دارم مثل پيرمردها حرف مي‌زنم. سن آقاي گلستان حداقل سي سال بيش‌تر از من است و سواد و اعتبارش بسي بيش‌تر از اين حرف‌ها و سال‌ها. ببخشيد كه مثل معتمدين محلي و ريش‌سفيدهاي خانوادگي، انگار دارم برادر كوچك‌ترم را نصيحت مي‌كنم. اين هم نوعي ذات و خميره و رويه و روحيه و لحن است كه خيلي‌ها نمي‌پسندند و شيوه‌ي آقاي گلستان را بيش‌تر دوست دارند. در كمال نوميدي هم مي‌دانم كه بر يك عاقل‌مرد بالاي هشتاد سال، نمي‌شود با اين حرف‌ها تأثيري گذاشت...

تصویری از حکم، امير قادری و تماشای فيلم تازه‌ی مسعود كيميايی: اصلاً يكي از اين موقعيت‌هاي طنزآميز، حضور من در خانه‌ي كيميايي است. آدم بلند شود بيابد خانه‌ي كسي كه سال‌ها پيش آرزو داشت ببيندش و بعد از فيلم‌هايش متنفر شد و حالا اين قدر راحت تكيه داده و دارد اين تصويرهاي غريب حكم را مي‌بيند. واقعاً راه درك فيلم را كشف كرده‌ام يا چون كيميايي اين جاست، دلم مي‌خواهد فيلم را دوست داشته باشم؟ اين سؤال بدمصب دست از سرم برنمي‌دارد...

رخشان بنی‌اعتماد درباره‌ی گيلانه: صددرصد. حماسه‌ي جنگ و مقاومت فقط در جبهه شكل نمي‌گيرد. حماسه در دورترين نقاط دور از جبهه و توسط آدم‌هايي كه هيچ‌وقت ديده و شناخته نمي‌شوند هم رقم مي‌خورد؛ زن‌هايي كه كوله‌بار دشواري‌هاي زندگي را بر دوش كشيدند تا مردان‌شان در جبهه جنگيدند قهرمانان حماسي هستند. از خيلي زاويه‌ها مي‌توان جنگ را ديد و به تصوير كشيد. زاويه‌اي كه ما انتخاب كرديم پيامد نقش تأثيرگذار گفت‌وگو و معاشرت با اين گروه زنان بود.... نمي‌خواهم شعار بدهم. دلم مي‌خواست حس شرمندگي و احترامي كه در برابر تك‌تك خانواده‌هاي جانبازان پيدا كردم در فيلم منعكس شود. من خجالت مي‌كشيدم و خيلي جاها بغض خفه‌ام مي‌كرد …

بهرام رادان در گیلانه،از گفت‌وگو با بهرام رادان به‌مناسبت نمايش گيلانه: من ستاره‌بودن را منحصر به بازي در نقش‌هاي به‌اصطلاح «عروسكي» نمي‌بينم. اين‌جور حضورها ستاره بودن نيست، بلكه اسمش جرقه است؛ جرقه‌هايي كه ابداً ماندگار نيست. مثل شهابي‌ست كه سريع خاموش مي‌شود.

شرح و بسط و اطلاعات بيشتر درباره ی اين شماره ی ماهنامه فيلم را در اينجا بخوانيد و اصل مطالب را در خود ماهنامه فيلم.



Wednesday, September 21, 2005

شب نهصد و هشتاد و هشتم: طوقی
پائيز بود. شيراز بود. جوان بوديم.

سينمای روبروی سينما پرسيا. اسمش هر جه بود، حالا يادم نيست.

يک گله جوان بوديم. هزار و پانصد تای مان با هم همسال و همکلاس بوديم. هنوز گاهی همديگر را می بينيم. ماهی يک بار در رستوران فريد. ماهی يکبار در رستوران سلار. ماهی يک بار در لس آنجلس. ماهی يک بار در مريلند. در هر جايی از اين چهار جا از ده بيست نفر تا دويست نفر هربار. همان بچه های شيطان که حالا چاق و طاس و مهم شده اند. به قول روزنامه های چند سال پيش :[...] (اين هم برای رعايت حال آندسته از ما که از ديگران مهمتر شده اند).

اما آن موقع - در دهه ی چهل - همه جوان بوديم. هيچکدام مان باديگری فرقی نداشت. همه مان خوب درس می خوانديم و خوب تفريح می کرديم. بچه های سالم و مومنی بوديم. وجه مشترک مان اين بود که با آدمهای ديگر فرق داشتيم و تا همين چند سال پيش -از آن - "نسل ديگری" بوديم.

پائيز آن سال، طوقی - که عمدتا در کاشان فيلمبرداری شده - در آسمان آبی شيراز پرگشود و بر شانه های همه ی ما نشست و در گوش مان گفت: بق بقووو يا بغبغووو. وهمه مان را به ياد چيزی انداخت که ديگر وقتش رسيده بود که بدانيم چيست.

قصه ی فيلم اقتباس از هزار و يک شب بود. بارها اصل قصه را از راديوی نيروی هوايی يا در تئاترهای لاله زار، آن موقع که متين و محترم و باشکوه بودند شنيده يا ديده بودم. عمدتا با اجرای محسن فريد و گروه همراهش.

اما علی حاتمی که خودش آن موقع جوانی به سن و سال ما بود اين قصه را در آن فيلم سياه و سفيد با آن موسيقی سرشار تصويری و حسی اسفنديار منفردزاده چنان لطيف و زيبا و دل نشين ساخته و پرداخته بود که گويی اولين بار است که به آن دل سپرده ايم. آنهم نه فقط در تماشای اول، که بارها و هربار.

بازيها همه در حد همان بازيگران بود اما فيلم چيز ديگری داشت که می شود اسمش را "ساخت" يا کارگردانی گذاشت و همين "آن"، همين مجموعه ی دلنشين همگون بود که انگار دل آدم را با يک دستکش مخملی در خود می فشرد و رها می کرد، بارها.

غير از رنگ که اينجا غايب است و غير از کمی تکلف زبانی که بعد از انقلاب به فيلمهای او راه پيدا کرد تا نبود يا تغيير شکل بعضی عناصر دلخواه او را جبران کند، همه ی چيزهای ديگر اتفاقا در نقطه ی اوج دلبخواه مرحوم استاد علی حاتمی است. از ميان اين عناصر، اتفاقا زبان در نقطه ی اوج ظرافت و توازنی کم نظير است. هرکس مثل خودش حرف می زند. زبان دختر با زبان مادر، زبان پسر با زبان دائيش، زبان آدمهای ديگر همه با هم فرق دارند و جملات يک به يک، کلمه به کلمه، بی آنکه مرصع باشد، طلايی است. مرواريد است. دانه دانه. رشه رشته. يکه و يگانه است. نجواهای عاشقانه ی دو جوان عوام و بيم و اميدشان، خط ظريف ميان مجاز و ممنوع و حرام و مشروع آنقدر بجا و درست و به قاعده است که فقط از نبوغ علی حاتمی برمی آمد. به نظر من هيچکس ديگر در سينمای ايران، بجز در صحنه هايی از برخی فيلمهای مسعود کيميايی، رخشان بنی اعتماد و رضا ميرکريمی و يک صحنه از يک فيلم رسول ملاقلی پور به اين اکسير روحنواز دست پيدا نکرده است.

طوقی را دوبار در همان هفته، کم و بيش همراه همان هزار و پانصد نفر، و بارها پس از آن روی پرده، و در اين سالها روی وی اچ اس و دی وی دی تماشاکرده ام. هربار با همان نخستين نغمه ی موسيقی، با همان اولين برشی که سپيدی به سياهی می زند، به شيراز رفته ام. به پائيزهای زيبا و بهاران دل انگيزش.
"خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دل تنگ
وانجا به نيکنامی، پيراهنی دريدن"



Tuesday, September 20, 2005

اميرجلال الدين اعلم در روزنامه ی ايران
روزنامه ی ايران در شماره ی فرداصبح خود که همين امشب روی اينترنت منتشرشده، مقاله ای هم در معرفی دوست عزيزم، استاد اميرجلال الدين اعلم، دارد.

استاد اعلم از دوستان خوب و نازنين و قديمی من است و کتابهايش را با امضايش و ابراز لطف مهربانانه اش در صفحه ی اول در اينجا هم همراه دارم.

آقای اعلم از آن دانشمندان کم نظير است که سخت می توان همتايی برای او نام برد. سختکوش، سختگير و با سواد و با معلومات است و در کار ويراستاری خبره و پاکيزه کار و دقيق است.

از اينها گذشته، دوستی مهربان و منبع دانشی بيکران است که هميشه گره از کار دانشپژوهان مشتاق می گشايد. سينما را هم خيلی دوست دارد در ميان دهها کار سترگ ادبی و فلسفی، تعدادی هم فيلمنامه ترجمه کرده است.

عکسی که روزنامه ی ايران چاپ کرده، عکسی جديد است که او را قديمی نشان می دهد. من اينجا يک عکس قديمی دارم که او را به اندازه ی امروز من جوان نشان می دهد. شايد هم جوانتر.

عکس، کار دوست عزيزم ساسان مويدی است. او اين عکس را در اتاق استاد اعلم در طبقه ی پنجم انتشارات سروش گرفته است. اتاقی که در آن با دهها استاد برجسته ی علم و ادب ايران آشنا شدم. از جمله با دکتر منوچهر فرهنگ، دکتر پرويز مرزبان، دکتر دهلوی، دکتر مسعوديه، دکتر طباطبايی و... ياد همگی شان به خير.




شب نهصد و هشتاد و نهم: امير ارسلان نامدار
امير ارسلان نامدار را در سرتاسر اين عمر دراز، تنها دوبار ديده ام. يک بار در اوايل عمر و يک بار در همين اواخر، يعنی ده يازده سال پيش.

بار اول بايد خيلی کوچک بوده باشم. اول در روشنايی از دری آهنی وارد فضايی شديم نيمه روشن و روبروی مان ديواری نيمدايره مانند بود با دست کم يک در چوبی بزرگ روبری ما که بيرون دايره ايستاده بوديم.

آن در دوم هم باز بود و فضا نيمه روشن بود اما تاريکتر از اينجا که ما ايستاده بوديم. سالن پر از زنهايی بود که بوی صابون عطری می دادند و چادر گل باقالی به سر داشتند. دستم توی دستهای مادرم عرق کرده بود. گوشه ی چادرش لای دندانش بود و خودش گوشواره های طلايی داشت که هر لنگه اش مثل نصف ماه بود. انحنای ماه پائين بود و قسمت بالا تقريبا دندانه دندانه بود.

نمی دانم شايد سينمای زنانه بود. شايد مردها را جداکرده بودند و مثلا به بالکن يا لژ ديگری فرستاده بودند. اما آنقدر يادم هست که يک جشن مذهبی بود. مثل نيمه ی شعبان.

اما مادرم که هيچوقت تنها به سينما نمی رفت. هيچوقت تنها به هيچ جا نمی رفت. نکند خواب ديده ام؟ نه! برعکس، بيدار ِ بيدار بودم.

از آن جمع هيچ زن ديگری را غير از مادرم نمی شناختم. و انگار که فيلم هنگام ورود ما به سالن شروع شده باشد؛ کمی از آن را ايستاده يا موقع راه رفتن بين رديف صندليها تماشا کرديم.

از تمام فيلم در آن جلسه تنها دو سه صحنه اش در يادم مانده: يک جا فرخ لقای رومی داشت در احاطه ی يک عده دختران خوشگل خندان راه می رفت و پيش می آمد. يک جا هم که توی حافظه ام برای هميشه نقش بسته، فرخ لقا دارد در يک چيزی شبيه سوتهای پاسبانهای قديمی که ورشويی و نقره ای و استوانه ای بودند فوت می کند، يا شايد هم دارد چيزی را بو می کند.

چهره اش درشت بود و آن موقع که من شايد چهار يا پنج سال داشتم، به نظرم از خوشگلترين زنهای عالم آمد. خال خدايی داشت و قشنگ می خنديد. از مادرم پرسيدم اين زن کيست؟ و او به من گفت: يوسف و زليخا! من هم قبول کردم.


(توی پرانتز بگويم که حالا يادم می آيد بعد از فيلم صلوات فرستادند و در همان محوطه يک مجلس تعزيه نسبتا شاد اجرا کردند. گفتم که جشن مذهبی بود. شايد اسم يوسف و زليخا هم عنوان آن تعزيه بوده باشد. ببخشيد که نمی دانستم برای تعزيه ی شاد! اسم ديگری داريم يا نه.)

به هر حال، اين تصوير هيچوقت از ذهنم پاک نشد و از قدرت و گيرايی آن حدود ده دوازده سال پيش و تنها هنگامی اندکی کم شد که روزی يکی از دوستانم - شايد خانم رخشان بنی اعتماد يا آقای عزيز ساعتی - شرح ديداری را که همان روز با خانم روفيای سالخورده و گرفتار داشت برايم تعريف کرد. ديداری آنقدر غم انگيز که ديگر نمی خواهم با يک بار ديگر يادآوری کردن آن، روياهای کودکيم را بيش از اين خراب کنم.

بار اول، امير ارسلان برای من يک افسانه بود که تازه خيال می کردم شرح احوال خانم زيبايی است که اسمش يوسف و زليخاست. اما بار دوم همان ده دوازده سال پيش - فکر می کنم - دوستم آقای بهزاد رحيميان بود که نسخه ای از آن را برای يک شب به من امانت داد.

اين بار، برخلاف آنهمه طعنه ها و تبليغات منفی که درباره ی اين فيلم و نسخه ی بعدی آن شنيده و خوانده بودم، آن را فيلمی قابل قبول يافتم. يک صحنه والس در بالکن دارد که فيلمبرداريش آنقدر نرم و رويايی است که آدم را به اعجاب وامی دارد.

هرچيز نه چندان خوبی را می توان به ديده ی تحقيق، خوب ديد. مخصوصا از اين فاصله ی زمانی و مکانی بعيد.

در اين فاصله، با آقای حسين محسنی که نقش قمر وزير را بازی می کرد فاميل شديم و بعضی از کسانی را که در ساختن آن فيلم و بسياری فيلمهای ديگر نقش داشتند ديدم و آنها لطف کردند و از دنيای خودشان و آن سالها برايم تعريف کردند.

*
اما حالا که تا اينجا آمده ايد، بگذاريد رازی را با شما در ميان بگذارم. از قديم الايام گفته اند هرکس اميرارسلان نامدار را تا آخر بخواند، آواره می شود. بايد حتما يک فصل آن را - مهم نيست از کجای کتاب - رها کنيد و نخوانيد. "راز" اين است که اين گفته حقيقت دارد.

... و شايد به امتحانش نيرزد.

*

در اين روز عيد خوش باشيد.



Sunday, September 18, 2005

شبهای ديگر
از اين هزار و يک شب هنوز سه شب ديگر را اجازه داريم اينجا استفاده کنيم. موقع انتشار کاغذيش هم ده پانزده تای ديگر را می گذاريم روی وب. البته چندان تحفه ای هم نيست. اما نسخه ی کاغذی، اطلاعات بيشتری هم به طور جداگانه درباره ی فيلمها و سازندگان شان می دهد. قول می دهيم که آنهم تازگی نداشته باشد.

*

در اين فاصله در سفری به پايتخت سه فيلم تازه خريديم. يکی را که آخرين کار يکی از کارگردانان نامدار است همان ديشب ديديم. به قدری بد بود، به قدری بد بود که سياهترين تلخکابوسهای اين شبهای بی شادی را در ذهن آدم مکرر می کرد. با اين اوصاف، نبايد انتظار داشته باشيد که اسم فيلم را اينجا بنويسيم. واقعا اينها تماشاگر را چگونه موجودی فرض می کنند؟ "به قول ناپلئون: تنها چيزی که حد و مرزی ندارد، خريت است."

البته ناپلئون با تاکيد و تشديد می گفت: "... خريّت است، خريّت" اما همانطور که می بينيد، ما نخواستيم يا دل مان نيامد اينجا تاکيد کنيم.

*
سالها پيش، يک غروب تابستان در پياده روی جنوبی خيابان شاهرضا با يکی از منتقدان خشمگين آن روزگار سلانه سلانه راه می رفتيم و من داشتم او را نصيحت می کردم که در نقدهايش فيلمسازان و نويسندگان را نچزاند. به او گفتم يکی از پند آموزترين اشعار پارسی همين شعر دبستانی است که می فرمايد:
تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد!

*

... و دل آدمها همينطورهاست که سنگ می شود: با شکستن پی در پی.



Saturday, September 17, 2005

شب نهصد و نودم: شوهر آهو خانم
جهت عکس را عمداً عوض نکردم تا اصالت تصوير حفظ شود.شوهر آهوخانم را فقط يک بار، آنهم در شهرستان شاهی ديدم که حالا اسمش قائم شهر است. در يک شب بارانی. در خيابانی پر از درخت نارنج.

در شش سالگی، حدود يک سال در اين شهر زندگی کرده بودم. اما اين بار نمی دانم چه چيزی مرا بعد از بيست سی سال به اين شهر کشانده بود که همه ی خاطراتم از آن با بوی بهار نارنج و سوت کارخانه ی گونی بافی و صدای قطار و بوی ماهی و طعم نارنج و منظره ی ساختمانهای رضاشاهی و غوغای چهارشنبه بازار آغشته است و تقريبا به همين چيزها هم منحصر می شود.

تماشاگران فيلم را دوست نداشتند و معلوم نبود چرا آن سينما اين فيلم را نمايش می داد. آنطرفها سينما ها در آن روزگار هر دو سه شب برنامه شان را عوض می کردند. شهرها کم جمعيت بود و سينمارو اندک. مخصوصا در اين شهر که بعد از ماجراهای سالهای اوايل دهه ی سی ناگهان به مذهب روی آورد و دارالاسلام شد.

فيلم، احتمالا اگر بعد از بروز موج نو و سينمای نو نمايش داده می شد، سازندگانش را اين قدر ناکام باقی نمی گذاشت. حتی الان که به آن فکر می کنم ، آن را فيلم سالمی می يابم که اگر امروز به نمايش در می آمد چقدر می توانست ميان نسل تازه ی خانمهای ايرانی و بطور کلی قشر کتاب خوانده ی روشنفکر مآب طرفدار داشته باشد. جشنواره های خارجی هم برايش سر و دست می شکستند. گمان نمی کنم آن موقع کسی به فکرش رسيده باشد آن را به ديگران نشان بدهد. شايد هم تهيه کننده و پخش کننده اش راه و رسم کار را نمی دانستند.

به هر حال، اين فيلم را ديگر هيچوقت در هيچ جا نديدم. اما اهل نظر می دانند که جنس خوب در همان يک نظر هم قابليت خود را نشان می دهد. حدس می زنم که الان با پيشرفت تکنولوژی و گذشت زمان بالاخره کسانی در ايران به نسخه وی اچ اس يا دی وی دی آن دسترسی پيداکرده اند. اما به هزار و يک دليل صدايش را در نمی آورند.

دو دليلش که همان ريسمان سياه و سفيد باشد، لابد کفايت می کند.



Friday, September 16, 2005

شب نهصد و نود و يکم: هاشم خان
از ماهها پيش با هيجان تمام منتظر نمايش هاشم خان بوديم. محصولی از مولن روژها. رنگی ايستمن کالر. و کارگردانی که می گفتند از خارج آمده، از آمريکا.

اصلا همينکه مولن روژها يا مولن روژ که نشانه ی آسياب بادی قرمز رنگش نشانه ی اطمينان از کيفيت فيلمهای خارجی بود، حالا يک فيلم ايرانی به بازار بفرستد، خودش به اندازه ی کافی "خبر" بود. يک خبر خوب. يک خبر مهم.

اين فيلم را تا به حال سه بار و هر سه بار روی پرده و هربار با يک داستان ديگر ديده ام. با تغييری کوچک در داستان که با جا به جا کردن يکی دو خط ديالوگ ايجاد می شود.

اين تغيير فقط انگيزه ی شخصيتها را تغيير می داد و گرنه در چگونگی پيش رفتن داستان تاثيری نداشت. يعنی نمی توانست داشته باشد.

فيلم، کمی به فيلمهايی که خارجيها در ايران می ساختند شباهت داشت و به هر حال برخی استانداردهای فيلمسازی را در ايران ارتقاء داد.

موقع نمايش فيلم گمان می کنم بهروز وثوقی تازه قرارداد طولانی با کمپانی عصر طلايی را برای ايفای نقشهای بدمن تمام کرده بود و گويا اصولا در اواخر آن دوره ديگر در نقش اول بازی می کرد. منتهی در فيلمهای رده ی "ب". به هر حال بعد از هاشم خان، ديگر از حدی که با کوشش و استعداد به آن رسيده بود پائين نيامد.

نسخه ی اول، يک فيلم جيمزباندی پرتحرک بود با مختصر تماسی با مايه ی گذشته ی نزديک ارباب و رعيتی ايران. دوتای ديگر که يکی اش را به زبان عربی ديدم به شخصيتها انگيزه های سياسی تری داده بودند. اما باز هم با فاصله ای بيش از سی سال با آخرين ديدار با هاشم خان نمی توانم درباره ی هيچ چيز اطمينان داشته باشم.

آنقدر يادم می آيد که فيلم برای ما بچه هايی که سينما و کشورمان را دوست داشتيم، غرورانگيز و افتخار آميز بود. در آن نسخه های سياسی شده که ديگر ايران را ارباب و آقای منطقه می ديديم، ديگر سرشار از غرور بوديم.

آقای محمد زرين دست که آن موقع به او مهندس محمد زرين دست می گفتند، اين مايه های ايران دوستی را در يکی دو فيلم ديگر هم به کار گرفت. با هيجان و حادثه و راه و رسمی که در فيلمها معمول است و خيلی هم تاثير دارد. مردی بود که هميشه طرحهای بزرگ داشت و هيچوقت هم در ايران نماند. يک بار هم فيلمی بر اساس برادران کارامازوف ساخت. همه ی فيلمهايش را هم برخلاف رسم روز به صورت رنگی می ساخت.

اين فيلم، بهروز وثوقی را شناساند و البته کارگردانان ديگر، او را که صحنه های دويدنش در هاشم خان معروف شده بود، تا مدتها بی خود و بی جهت در فيلمهای ديگر می دواندند.




اين طور که معلوم است، جشنواره ی فيلم لندن امسال تنها دو فيلم ايرانی خواهد داشت: سيمای زنی در دوردست از علی مصفا و بيدارشو آرزو از کيانوش عياری.



Thursday, September 15, 2005




شب نهصد و نود و دوم: ليلی و مجنون
ليلی و مجنون هم از عجايب سينمای ستاره آبی بود. روبه روی بازار ميوه ای که از دلش آپارتمان سبز می شد، در ميدان ثريا. يا به قول خارجيها: آف ميدان ثريا.

پوستر و آفيش و همه چيزش هندی بود. تينتراژ پايانی اش روی شن هنوز يادم است. موسيقی اش هنوز توی گوشم است و از صدا ها خاطره ی شنيداری شفافی دارم. به قول آرتيست فيلم گوزنها: "تو چه يادته، با وفا!"

سينمای ستاره آبی که حالا انبار پنبه يا چيز ديگری است، در چند دوره، چند سری فيلمهای جواهرنشان فارسی آورد که هيچ جای ديگر گير نمی آمد. می گفتند انبار يک آقای زرتشتی را يکجا خريده است. کپی ها همه نو بودند.

ليلی و مجنون، لاله و مراد (که بعدها نسخه ی ايرانی اش را هم ساختند) و چند فيلم ديگر شبيه آنها که حال و روحيه ی ايرانی شان کاملا مشخص بود.

قبل از شروع فيلم و در لابلای پرده ها هميشه يک ترانه از ويگن پخش می کردند که بعد ها فهميدم اسمش کجاوه است: "در آن کجاوه دختری، بنشسته چون نيلوفری..." دانگ دانگ.

فيلمها بچه های دبيرستان محمد علی فروغی را تقريبا يکجا عاشق کردند. حدود چهارصد مجنون دلخسته ، با سرهای نمره ی دو زده شده که بيرون پرده ليلايی نداشتند. چند ماهی به کمک همين فيلمها خيابان نهم اسفند و دور و بر بازار ميوه که از فرط زد و خورد و يقه بگيری به تکزاس شهرت داشت، تبديل به محله ی عشاق ورونا شد و يک جور رمانتيسيزم کارمندی - درجه داری جايگزين قلدرمآبی شهرستانيهای تازه به تهران آمده شد.

اين هم برای اينکه نگويند طرف مردم شناسی اجتماعی اش را به ما نگفت. بفرما! اينهم سوشال آنتروپالاجی.



Wednesday, September 14, 2005

چراغانی در کتابفروشی شهر کوچک ما
سعديا حب وطن ... در کتابفروشی واترستونز بلده ی ردينگ فی بعدالظهر يوم جار سنبه  اثنی ربع سبتمبر بعد از ظهر که از سر کار بر می گشتم رفتم سری به يکی از کتابفروشيها يا درواقع به يکی از کتابفروشهای يکی از کتابفروشيهای اين شهر کوچک بزنم که از محترمات ژاپن به حساب می آيند.

موقع گشت و گذار در کتابفروشی چشمم به اين منظره افتاد. ديدم تعدادی کتاب مربوط به ايران را در يک نقطه ی چشمگير در اين قفسه گذاشته اند.

معلوم شد که تحت تاثير اين نمايشگاهی که درباره ی تمدن ايران در بريتيش ميوزيم برپاست، ايران ناگهان در سرتاسر بريتانيای کبير مهم شده است. همه نسبت به آن کنجکاو شده اند و راديو و تلويزيونها و روزنامه ها هم الحق درباره اش غوغا کرده اند. کاری که راهش را هم خوب بلد هستند. يک روزنامه ی مهم به نرمی از در مخالفت با ايران در آمد و يک روزنامه ی مهمتر مقاله ی مستحکمی درباره ی دلايل عظمت و حقانيت ايران و شکوه جاودانه ی تمدن آن نوشت.

تلويزيونها هم همان مايه ی عظمت ايران را گرفتند و تقويت کردند. يعنی وقتی آدم به آن آٍثار نگاه می کند، راهی جز اين ندارد. اهل هرجا باشد، بايد ايران را تحسين کند.

اين وسط، برنده ی اصلی ما ايرانی ها هستيم که سر ميز ناهار و در کافی شاپ و کتابخانه و سر کلاس و هرجا که می شاسندمان دورمان را می گيرند و در مورد تمدن پيش از اسلام و بعد از اسلام و معماری عصر تيموری و خط فارسی و شعر و اينها می پرسند. خود ما امروز دوتا مشتری از همين قبيل داشتيم. حالا ما را که نگاه می کنند، عظمت آن لوح ستبر سنگ گرانيت در گوشه ی ذهن شان هست. خلاصه اين چتد روزه آبروی ما نزد جماعت انگليسی و ديگران حسابی محفوظ است.

در همين کتابفروشی، همين شخص شريف، ما را مثل يک قطعه مينياتور رضا عباسی به به يکی دوتا از حضار کنجکاو معرفی کرد. ما هم رسم و ادب معرفت به جا آورديم. لافی در غربت زديم. و از اينکه با تحسين نگاه مان کردند. کيف کرديم.

آدميزاد است ديگر. با همين چيزها دلش خوش می شود و غم عالم را از ياد می برد.

"از مجريان اين برنامه کمال تشکر را دارد!"




شب نهصد و نود و سوم: عروس فرنگی
احتمالاً اصطلاح فيلم ايرانی با همين عروس فرنگی وارد زبان مطبوعاتی شد. با تبليغات همين فيلم که می گفت: يک فيلم صد در صد ايرانی، ايرانی، ايرانی.

پر بيراه هم نبود.

نصرت الله وحدت، اگر چند فيلم آخرش را که خيلی تجاری بود در نظر نگيريم، در بيشتر فيلمهايش و از همان اول روی عنصر هويت ايرانی خيلی تاکيد داشت. روی موضوع غيرت و حفظ اصالت و اين چيزها هم کار می کرد. گفتن ندارد که فيلمهای آخرش را سخت می شود پذيرفت. تقصير او هم نيست. اصولا سينمای ايران در دهه ی پنجاه دچار مشکلاتی بود. بگذريم.

عروس فرنگی را چند بار و هميشه روی پرده ديده ام. در همان سالها. هميشه تابستانها و درسالنهای خنک و با تهويه ی مطبوع.

اين فيلم هم مورد توجه خارجيها، مخصوصاً روسها، واقع شده بود. در داخل هم استقبال خوبی از آن شد.

خود وحدت در نقش حسين ترمزی و خانم پوری بنايی در نقش مقابل او و با لهجه ی فرنگی حسابی در دل تماشاگران جا باز کردند. کنجکاوی که زياد شد، فيلم را در دربار هم نمايش داده اند.

با اين فيلم خانم پوری بنايی به عنوان يک بازيگر مستعد معرفی شد و تا سالها بعنوان يک بازيگر نجيب و هنرمند در خاطر ها ماند. آن موقع اين صفتها را به راحتی به کسی نمی دادند.

حالا اگر بشود فيلم را ديد، احتمالا از آن فيلمهايی است که مثل فيلم بيم و اميد ملاک خوبی برای چگونگی رشد و دگرگونی تهران به دست خواهد داد. در هر دوی اين فيلمها به وفور صحنه هايی از زندگی طبيعی، ساختمانها و الگوی شهرنشينی در خياباهای تهران بيش از چهل سال پيش از اين ديده می شود.

نکته ی ديگر حضور زنده ياد خانم چهره آزاد است در نقش مادر وحدت. وقتی که تازه پا به سن گذاشته اند و در اوج هستند. حالا می شود جوانی ايشان را با شمايلی که در فيلم مادر مرحوم علی حاتمی داشتند مقايسه کرد. البته بازی ايشان را در سنين جوانتر هم ديده ام. خدا رحمت شان کند.



Tuesday, September 13, 2005

شب نهصد و نود و چهارم: گرگهای گرسنه
اواخر پائيز يا اوايل زمستان است. تهران است. يک صبح جمعه ی بعد از شب کباب کوبيده و نان سنگک در چهار راه گلچين.

يک ساعت ديگر دم ايستگاه روشنايی منتظر خط 16 يا 17 هستيم. با 17 می رويم تا ميدان بهارستان. تقريباً رو به روی کلانتری 9 پياده می شويم. با عجله از حاشيه ی خيابان شاه آباد کتابفروشی صفی عليشاه را رد می کنيم. آن ور خيابان از جلوی چلوکبابی هراتی فرد می گذريم. تند و روستايی وار از شاخه ی ديگر اکباتان هم رد می شويم. سينمای حافظ و سعدی را که فيلم خارجی نمايش می دهند مثل معبد شيطان نديده می گيريم و از جلوی کتابفروشی امير کبير و ابن سينا هم رد می شويم. عرض مخبرالدوله را شلاق کش رد می کنيم و از کوچه ی مهران و آسيد جلال يک کلام می گذريم و وارد لاله زار می شويم و به دست چپ می پيچيم و می رسيم به سينمای ايران که فيلمش را هفته ی پيش ديده ايم. و همچنان باز می رويم.

سينما رکس را که آخرين محصول پارامونت را نشان می دهد و سينمای البرز را که با بلند گو دو فيلم با يک بليت را که آن موقعها با يک بليط می نوشتند اصلا نمی بينيم. آنتونی کوئين که ديدن ندارد. صد سال! اگر با زبان ديپلماتيک امروزی پسند بخواهيم بگوئيم، بايد گفت: پدرم اصولا کليت فيلمهای وسترن را با به کار بردن يک عبارت پزشکی که من زبانم نمی چرخد اينجا بگويم رد می کرد.

حالا من همه را کشان کشان می برم. دست راست، توی راسته ای که تئاترها بودند، توی يک کوچه يک سينما است که بعضی موقعها کار می کند. اسمش را اصلا يادم نيست. يک حياط و يک باغ داشت و سالن تابستانی داشت و يک سالن تئاتر هم داشت که شايد با سالن سينما يکی بود اما من حافظه ی درست و حسابی ندارم.

تند تند می رويم. بليت يا به حساب آن موقع بليط می گيريم و می نشينيم به تماشا.

يک فيلم پليسی است شبيه فيلمهای خارجی. فردين خبرنگار است و محمد علی همايون فکر می کنم خبرنگار عکاس و با هم راز يک مساله ی جنايی را حل می کنند. شايد هم فردين کارآگاه است و همايون خبرنگار. بانو پوران هم نقش يک بانوی محترمتر از آن دو خبرنگار را بازی می کند.

*

حالا که نگاه می کنم می بينم جسارت بزرگ فردين آن بود که آخر فيلم تصوير ثابت يک تک درخت
را بعد از عبور ستارگان اصلی نشان داده بود و رويش ترانه ی تک درخت بانو پوران را که همان موقع هم قديمی بود پخش کرده بود. اصولا آن فيلم آهنگ و ترانه ی مبتذل مد روز نداشت.

فيلم که تمام شد، همراهان آن را نپسنديده بودند. بين خودمان بماند، من هم چندان خوشم نيامده بود. افسردگی سنتی بعد از ظهر جمعه داشت کم کم در همه ی چيزهای عالم رسوب می کرد. هنوز نمی دانستيم که "عمر جمعه به هزار سال می رسه..."

دم مجلس شورای ملی در ميدان بهازستان پدرم يک بار ديگر قضيه ی عدل مظفر و تمام ماجراهای مرحوم مدرس و غيره را برای مان تعريف کرد. اتوبوس آمد و سوار شديم. خلوت بود. من رفتم آن ته بنز که صندلی های روکش پلاستيکی قرمز داشت و موتور آن کنار دست راننده توی يک قوطی بزرگ ذوذنقه ای شکل بود، کنار پنجره نشستم. ايستگاهها را يکی يکی رد کرديم. از کنار قابسازی شهرياری و منزل دکتر امينی و باشگاه تاج و بيمارستان مادران و نوزادان و سينما شهناز گذشتيم و وارد خيابان گرگان شديم.

راديو فروشی بالاتر از سينما شهناز که تقريبا دم ايستگاه بود و اسمش راديو مپار يا يک همچو جيزی بود، داشت ترانه ی تک درخت را پخش می کرد. نم نم باران روی شيشه بود و بانو پوران می خواند: تک درختی ی ی ی ، بی پناهم م م م، ...از من توفان ن ن ن، چه شاخه ها شکسته!

خدا همه ی مرده ها را بيامرزد. زنده ها را هم به همين آفتاب که در آسمان غروب، سرازير می رود، ببخشد.




شب نهصد و نود و پنجم: الماس سی و سه
سينمای نپتون را وقتی در آن نقطه از خيابان تهران نو در محله ی اماميه ی سابق می ساختند، حواس شان فقط به جمعيت انبوه تهران نو و نظام آباد و چهارده متری حسينی نبود. احتمالا بيشتر به جوانهايی فکر می کردند که از آموزشگاه نيروی هوايی سابق مرخص می شدند يا در می رفتند.

فکر می کنم غروب يک روز پائيزی بود که از کنار مدرسه ی دکتر صورتگر گذشتم، مدرسه ی شيخ بهائی را رد کردم، خيابان اميرشرفی را که آن موقع باغهای بزرگ پر درخت و "جوب" های باريک پرآب داشت تا ته رفتم و افتادم توی تهران نو. ديگر يادم نمی آيد که آيا سه راه کهن را هم بايد رد می کردم يا نه، که رسيدم به سينمای نپتون که فيلم الماس 33 را نشان می داد.

گمانم يک غروب سرد و پر از خاک پائيزی بود. سينما بوی نويی می داد. تمام در و ديوارش پارچه ی مخمل سرمه ای و عنابی داشت. چه طور بگويم؟ سينما يک خرده بفهمی نفهمی از سر اهالی محترم محل زيادی بود!

نمی دانم چرا داريوش مهرجويی و هواخواهانش هميشه از الماس 33 جوری حرف می زنند که انگار وجود ندارد يا فيلمی است که مايه ی سرشکستگی است. در حالی که اصلا اينطور نيست.

الماس 33 از همه ی فيلمهای زمان خودش يک هوا "سر" است. معلوم است که که کار آدمهايی است که کارشان را بلد بودند. حالا شايد يک خرده ناشی يا ناهماهنگ هم بودند. صحنه های تير اندازی و تعقيب بالای پشت بام مسجد شاه و يک جايی که گمانم کاشان بود و بين قاليها و لنگهايی که برای خشک شدن پهن کرده بودند تيراندازی می شد؛ اصلا هم بد نبود.

تقی ظهوری داشت، برادران تقدسی داشت، آرتيست نسبتا خارجی هم داشت. تنها اشکالش در هنرپيشه ی نقش اولش بود که چهره اش آنقدرها که بايد سمپاتيک نبود و نسبت به هنرپيشه های روز، درجه اول به حساب نمی آمد. اما خب. حالا مگر بقيه ی جوان اولها همه آلن دلون بودند؟

رويهمرفته می شد گفت که فيلم، از نظر هنری، ما دانش آموزان کلاس شش و هفت را کاملا راضی می کرد! تازه مايه ی غرور و افتخارمان هم بود. بالاخره ما هم صاحب يک جيمز باند وطنی آنهم سه ساعته شده بوديم.

يک صحنه ی فيلم را که روی سن تئاتر اتفاق می افتد هنوز خوب به خاطر دارم که جواد تقدسی دارد برای معشوقه دکلمه می کند که برف می بارد و در همين حال کيسه پنبه تير می خورد و همين طور از کهنه لحاف پنبه می ريزد و آن بيچاره هم هی با آن صدای بمش می گويد: برف می بارد، برف می بارد، برف...

صحنه ی زير زمين توی بيابان که الان مرا ياد محوطه ی اهرام مصر می اندازد هم بد نبود.

خلاصه، کاری نداريم. اتفاقا حالا که آقای مهرجويی از هرلحاظ کارگردان قابل و کاملی است بايد رضايت بدهد اين فيلم را اگر هست - که لابد هست - برای اهل تحقيق و حتی برای اهل تفنن نمايش بدهند. فوقش می شود يک خرده صحنه های نانسی کواک يا نانسی کوانش را - حافظه که نيست - کم کرد تا زمان نمايش هم معقولتر بشود.

به هر حال بايد با امکانات موجود ساخت ديگر. مثل ما که عکس الماس 33 را دم دست نداشتيم، حوصله ی گشتن توی کوچه پسکوچه های اين کامپيوتر را هم نداشتيم، اين عکس را گذاشتيم. آسمان که به زمين نمی آيد. تازه بهتر هم هست.



Monday, September 12, 2005

مبارک است!
از امروز روزنامه ی گاردين هم با قطع کوچکتر که در ايران به قطع مترويی و اينطرفها به قطع برلينر معروف است در آمد.

با اين ترتيب در ميان روزنامه های ملی بريتانيا تنها دو روزنامه با قطع بزرگ يا باصطلاح برادشيت باقی مانده است.

توجيه های گرافيک و کاربردی بودن و غيره به کنار، روی آوردن روزنامه ها به اين قطع يک توجيه مهمتر، فنی تر و عملگرايانه تر دارد و آن تغييری است که در ماشيهای چاپ جديد رولند که اين روزنامه ها را چاپ می کند پديد آمده است. تغييری که محدوديتها و امکانت خاص خود را دارد.

از جمله ی اين امکانات تازه تسهيل ارزانی چاپ رنگی همه ی صفحات است و از جمله محدوديتهای اين ماشينها محدوديت در زميه ی قطع خورند کاغذ است.

با توجه به تيراژهای بالا و استهلاک سريع ماشينها، دستگاههای فعلی به سرعت از رده خارج می شوند و ساخت آنها هم ديگر توجيه اقتصادی ندارد.

بنا براين ديگر تنها می توان روزنامه های محلی را حسابی روی زمين پهن کرد و خواند يا روی شان ناخن گرفت! مبارک است.

بعدالتحرير: با معاينه و متراژ دقيق انکشف که قطع برلينر روزنامه ی گاردين تقريبا دوسوم قطع قديم است حال آنکه مثلا تايمز و اينديپندنت نصف اندازه ی سابق شان هستند. البته گاردين از اولش هم درازای بيشتری داشت.




شب نهصد و نود و ششم: توفان در شهر ما
می شود فيلمی آرتيست اولش زلف و کراوات نداشته باشد و آواز نخواند؟

توفان در شهر ما يکی از آن کوششها بود برای بازکردن يک راه تازه. کم و بيش هم باز کرد. اما راههای قديمی هم هنوز بودند و پر رفت و آمد هم بودند.

آنقدر يادم می آيد که تکليف تماشاچی هنوز با آن روشن نبود. حتی آنها که فيلم را پسنديدند، دل شان به اين خوش بود که فيلم ايرانی دارد شبيه فيلمهای خارجی می شود. اين می توانست خوب باشد يا خوب نباشد.

آنچه آدم را گيج می کرد، اين بود که چرا اين کوششها راه به جايی نمی برد؟ بارها فيلمهای متفاوت ساخته و تحسين شد. اما دوباره همان فيلمهای قديمی مثل موج آمدند، راههای تازه بناشده را شستند و از همه جلو زدند و رفتند تا در شکافهای زمين تشنه فنا شوند.

اين فيلم را هيچوقت بعد از همان نمايش اول نديدم. با اين حال و از همين فاصله، ظاهر متفاوتش را برايم حفظ کرده است. و البته خاطره ی کوشش اش را برای اينکه زياد هم ناگهانی از مسيری که تماشاگر به آن عادت دارد خارج نشود. منتهی تماشاگران اين نظرشان را پنهان نمی کردند که مثلا بانو روفيا خيلی حيف شد که در اين نقش جدی و غم انگيز بازی کرد.

برای آنها روفيا نفر اصلی بود. ساموئل هنوز اقتدار حرفه ای بعدهايش را نداشت و آرمان هم برای ستاره بودن - با توجه به معيارهای روز - عناصری را کم داشت و کاريش هم نمی توانست بکند.



Saturday, September 10, 2005

شب نهصد و نود و هفتم: صفرعلی
صفرعلی را دوبار و هر دو بار در کودکی ديده ام. هر دو بار در لاله زار که فخر پايتخت ايران بود با مغازه ی پيرايش و کراوات مسعود نيا و سينما ايران و سينما رکس و سينما ونوس و سينما خورشيد نو و سينما البرز و سينما تابان و تئاتر تفکری و تئاتر دهقان و پارس و جامعه ی باربد و دهها بستنی فروشی و خياطی و مزون و صفحه فروشی کاروان و ديگر خدا می داند چه چيزها.


تازه اين لاله زار بود. کوچه ی ملی، خود حکايت ديگری داشت.

صفرعلی نه اولين و نه آخرين فيلمی بود که "روستای پاک" را در برابر "شهر فاسد" قرار می داد. اما در سينمای ايران يکی از مهمترين اين نوع فيلمهاست که بعد ها بارها و حتی توسط سازندگان خودش تقليد و تکرار شده است اما هيچوقت نه با اين توفيق. به خصوص که صفرعلی لهجه ی اصفهانی را هم بعنوان نمک داشت.

فيلم را بار اول با تمام اعضای خانواده و بار دوم با تمام اعضای خانواده به اضافه ی جمعی از همسايگان و خانواده های شان تماشاکردم. تجربه ای کم نظير که اين روزها مثل افسانه است.

پيش از شروع فيلم حتما فيلمهای خبری نمايش می دادند. سالن انتظار سينما پر از چراغ نئون بود و تماشای عکسهای برنامه های آينده خيلی کيف داشت. بوی ساندويچ کوکوسبزی و آجيل داغ تمام لاله زار را انباشته بود.

... و رفتن و رسيدن به لاله زار و بازگشت به خانه، اوديسه ای بود که تا مدتها می شد خاطراتش را همراه با داستان فيلم و لطيفه هايش حتی برای همراهان همان سفر تعريف کرد و لذت برد.

"وقتی که من بچه بودم، يک قصه بس بود تا خواب و بيداری خوابناکت سرشار باشد..."




شب نهصد و نود و هشتم: پرستوها به لانه برمی گردند
اين اولين و آخرين باری بود که عمقلی صمد، شخصيت روستايی ساده لوحی که مجيد محسنی در راديو ايران خلق کرده بود، سياسی می شد.

فيلم را مردم بخاطر مجيد محسنی و دولت بخاطر روحيه ی ملی گرايانه ی مثبتش دوست داشتند. اما بزودی دو طرفدار سرسخت ديگر هم برای پرستو ها به لانه بر می گردند پيدا شد: دولت اتحاد جماهير شوروی سابق و دولت ايالات متحده ی آمريکا!

در شوروی سرگئی باندارچوک که رئيس اتحاديه سينماگران و صاحب چندين پست مهم ديگر دولتی و حزبی هم بود فيلم را پسنديد و اين فيلم هم مثل بلبل مزرعه تا سالها در ولايات مختلف شوروی سابق نمايش داده می شد.

آمريکائيها هم کلی از اين فيلم بخاطر روحيه آرمانگرای معطوف به عمران روستايی آن تقدير کردند که شرحش در مطبوعات وقت آمده است. اما آنها ديگر فيلم را برای مردم آمريکا نمايش ندادند. بالاخره تعارف هم حدی دارد. به قول خود عمقلی صمد: "اوهون جون!"

(شرح و تفصيل بيشتر را در شب بلبل مزرعه داده ايم. اينجا ديگر نمی دهيم)



Friday, September 09, 2005

شب نهصد و نود و نهم: شب نشينی در جهنم
اين فيلم را تازه در اوايل دهه ی چهل ديدم. موقع نمايشهای قبليش يا خيلی کوچک بودم يا اصلا متوجه نشده بودم.

حالا که فيلم را در اين بعد از ظهر تابستان در ميدان ثريا ديدم، بارزترين عکس العملم تعجب بود. پيشرفت فنی آدم را تحت تاثير قرار می داد.

دکورها برای آن روزگار خيلی خيال انگيز است. صحنه های جهنم به طرزی باور کردنی در عالم ديگری رخ می دهند. با آنکه فيلم ساخته دست فيلمسازان مسيحی و يهودی است، نکات آشنای اسلامی که آن روزها در درس شرعيات می خوانديم در آن مرعی است. عالم برزخ آشکارا با بهشت - که چيزی از آن نمی بينيم - و جهنم تفاوت دارد.

ديدن چهره های آشنای جامعه ی آن روز مثل هيتلر و بانو مهوش و راج کاپور و اصغر قاتل و ديگران در صحنه های آن دنيا باورکردنی و معقول است. هرچند که صحنه های ديگر - از جمله صحنه ی رقص راک اند رول - اغراق شده و خارج از موضوع است.

داستان امروزی ساده ی فيلم و ماجراهای فانتزی عبرت آموز آن در صحنه های دنيای ديگر در آن سالها تماشاگران را به شدت تحت تاثير قرار داده بود. من فيلم را در اکران خدا می داند چندم ديدم. اما نمايش آن بارها و هربار دست کم يک هفته در سينمای محله ی ما تکرار شد و هربار همه از آن حرف می زدند و مومنان - که معمولا به سينما نمی رفتند - هم از آن ديدن می کردند و درباره اش حرف می زدند. مخصوصا درباره ی صحنه ی پل صراط.

لذتبخش ترين جنبه ی هر فيلمی همين است که تماشاگران بتوانند تا مدتها آن را به خاطر بياورند و درباره اش حرف بزنند. سينما برای آدمهای غريبه خاطرات مشترک می سازد.

اين فيلم را بعدها بارها به دلايل آموزشی و تحقيقی و تفننی ديدم و بعد از اختراع ويديو و دی وی دی در هر سالی بيش از يکی دوبار تماشايش کرده ام. و هربار، نکات تازه ای در آن کشف کرده ام که درجای خود نوشته و گفته ام و خواهم نوشت و خواهم گفت. اينجا فقط خاطره تعريف می کنيم.



Thursday, September 08, 2005

شب هزارم: مشهدی عباد
اهر، ارسباران، آذربايجان شرقی. يک شب توفانی پر از گرد و خاک ديگر. آخر تابستان سردسير. سال احتمالا 1345.

ماشين سينمای سيار يادگار اصل چهار ترومن که هنوز لوگوی دوتا دست که يکديگر را به گرمی می فشردند و روی آستين يکی پرچم پرستاره بود هنوز روی در استيشن سبز رنگ و رو رفته باقی است.

ماشين ناگهانی و خيلی دير آمده. گشتی در تنها دو خيابان شهر زده و با بلندگو نمايش شبانه ی مشهدی عباد و آرشين مالالان را نويد داده و در گوشه ی چهارراه"گت پياده رو" - که صبح تا شب پاسبانی با بلندگو در وسط آن می ايستاد و يک روند می گفت "گت پياده رو" -پارک کرده است. دولت دارد اهالی را عادت می دهد که در پياده رو راه بروند و خيابان را برای ماشينها بگذارند.

نزديکيهای تاريک شدن هوا ماشين راه بيرون شهر را در پيش می گيرد و جمعيت هم که دور ماشين جمع شده اند پشت سر آن به طرف اول جاده ی تبريز به راه می افتند.

محل نمايش فيلم، يک طرفش ديوار کاهگلی است و سه طرفش بيابان. پرده را علم کرده اند و نمايش را به راه انداخته اند و به توفان محل نمی گذارند. پنج دقيقه طول نکشيد که سينما همه را جادو کرده و با دهان باز در توفان خاک رو به پرده نگاه داشته است. ايستاده، ميخکوب. ميخ!

صدا کم است و درهم و برهم و لابلای صدای باد و صدای آپارات و صدای ژنراتور پت پتوی برق گم می شود. اما کسی به صدا کاری ندارد. سينما، تصوير است.

نم باران خاک را لای موها و مژه ها گل می کند و آدمها به مجسمه های گلی تبديل می شوند که زير يک ستون نور، به بالا، به پرده نگاه می کنند.



Wednesday, September 07, 2005

شب هزار و يکم: لات جوانمرد
يک شب پر گرد و خاک و توفانی است. آخر تابستان است. شايد هم اول پائيز. اصفهان است. و من کلاس سوم هستم، يا دوم، شايد هم تابستان بعد از کلاس اول است.

در اين شب توفانی هيچ جا نمی شد رفت. توی مهمانخانه ماندن که بی معنی بود. پس ما سه تا بچه ها را برداشتند و اول در يک رستوران شام خورديم. بعد از شام، نه می شد قدم زد، نه می شد به هتل برگشت.

توی يک کوچه در چهارباغ، وقتی که به سی وسه پل نگاه می کردی دست راست، يک سينما بود. لات جوانمرد را نشان می داد.

دو سه تا قطره باران خاک آلود که به سر و صورت مان خورد، بليت خريديم و وارد شديم.

مجيد محسنی بود و فخری خوروش و گمانم حميد قنبری. مجيد محسنی يک موی سبيلش را گرو گذاشت. لای تقويم. اين طور يادم می آيد. يک صحنه دم در زندان قصر، يک صحنه دم گاراژ، يک صحنه توی فرش فروشی. و خاطره ی آن شب با بوی سه چهار قطره باران خاک آلود که مثل يک لکه ی خاک روی شانه هايم است؛ با خاطره ی دست کم دو فيلم ديگر آميخته است. در شبهای توفانی پر گرد و خاک.



Tuesday, September 06, 2005

هزار و يک شب
اين عنوان کلی يک سلسله مطلب است که بنا دارم به تدريج در اينجا بگذارم. مطالبی بيشر کوتاه و گاهی بلند درباره ی فيلمهای ايرانی که ديده ام. کمتر درباره ی فيلمها و بيشتر درباره ی حال و روزگار خودم. تقريبا با نسبت نود درصد از اين و ده درصد از آن.

اينها را هم مثل ديگر چيزها همينطور قلم انداز نوشته ام. لزومی نديده ام به قول امروزيها فکت ها را چک کنم! مثلا مطلب مربوط به فيلم بيوه های خندان را همان موقع که می نوشتم هم می دانستم که جزئياتش بايد تحقيق شود. اما هزار و يک شب رساله ی دانشگاهی که نيست. خاطرات قلم انداز است. وگرنه آنها که با من کار کرده اند يا من با آنها کار کرده ام می دانند که مو را از ماست می کشم.

اما مثل بقيه مطالب اين صفحه، اين سلسله مطالب هم مطالبی است کاملا خصوصی. يادداشتهايی برای خودم و خاطراتی برای دوستان و خويشانم. و البته خوانندگان عبوری که ممکن است اينها را برای سرگرمی يا حسب وظيفه بخوانند. خُب بخوانند.

برای انتشار اين مطالب هم عجله ندارم. چون می خواهم پنجاه سال ديگر هم اين دور و بر ها باشم .

مطالب را گاهی پشت سر هم و گاهی لابه لای مطالب ديگر - به اصطلاح - پست می کنم. و البته مشتريان دائمی ما می دانند که گاهی هم تا مدتی غيب مان می زند و معلوم نيست کجا هستيم. مثلا می رويم توی مزرعه ای، چيزی، اگر بعد از هزار سال شخمش زديم، صيفی جات می کاريم برای ماست و خيار تابستان آينده.

در ضمن به سفارش صاحب عله عرض می کنم که اين مطالب را جايی نقل نکنيد زيرا تمام حقوق آن در اتحاديه ی اروپا و ايالات متحده آمريکا متعلق است به کمپانی معظم ايماميديا که معلوم نيست اين مطالب به چه دردشان می خورد. اما همين که حق البوق ما را می دهند خدا پدرشان را بيامرزد.

من جای شما بودم، می رفتم در ژاپن نقل می کردم تا چشم وکلای اينها هم چهارتا شود. ولی در همان ژاپن هم لطفا چيزی به سر و ته اين نوشته ها اضافه نکنيد و برای ما پرونده نسازيد.



Monday, September 05, 2005

وب سايت مهندس همايون خُرّم
اين وب سايت مهندس همايون خرم است.

همايون خرم از بزرگترين آهنگسازان و موسيقی دانان ايران است که بسياری از ترانه های زيبا و خاطره انگيز ايرانی ساخته ی اوست.

تعدادی از عکسهای تازه و قديمی استاد و همچنين تعدادی از ترانه ها و ديگر آثار ايشان با کيفيت خوب در اين سايت گذاشته شده است.

ترانه های غوغای ستارگان، پيک سحری و مينای شکسته از آن جمله اند. ترانه هايی که به سکوت شبهای نسلی از ايرانيان نه چندان قديم، رنگی از صدا زده اند و تيرگی شبها را تحمل پذيرتر و جلوه ی رنگهای روز را دلپذيرتر کرده اند و داغ حرمانهای بی شمار را تازه نگاه داشته اند. همچون گلی از "آتشی که نميرد" که از زير خاکستر سرد صبوريها، سرخی خود را به رخ می کشد.