فرار از تله را در سينمای پارامونت ديدم. در سينمای پارامونت شيراز. در چهارراه پارامونت که قبلا اسمش احتمالا چهارراه مشيرفاطمی بود. (حالا اگر بعدا معلوم شد چهارراه مشير فاطمی يک چهارراه بالاتر يا پائينتر است؛ خودتان را نکشيد. خُب باشد. )
اوج موج نو بود. اصلا يک دورانی بود. يک چيزی بود. دانشجو بوديم و در شيراز سلطنت می کرديم. به قول روزنامه ها [...] يک همچو وضعی بود. خلاصه. کاری نداريم.
چه بچه هايی بودند. مثل دسته ی گل. حالا آدم می ترسد اسم شان را بياورد مبادا خيال کنند آدم می خواهد خودش را به کسی بچسباند. ميان شان بعدها - فقط پنج شش سال بعد - همه جور آدمی پيدا شد.
سينمای پارامونت شيراز بالکنش صفا داشت. عين خارج بود. همچين يک شيبی داشت. خيلی خاطره دارد. بماند.
لطف فرار از تله به داوود رشيدی اش است. بهروز وثوقی را ديگر همه می شناختند. و به موسيقی اش. و به صحته ی کولی ها در دوگنبدان يا مسجد سليمان يا حالا هر جا.
و البته فضايش که شوشتر بود يا هفتکل يا يک همچو جايی. و البته تر فيلمبرداری سياه و سفيدش که حتی امروز خوب که چه عرض کنم، غوغاست. وتلخی اش که تلخی نمونه وار موج نو است. و موقع شناسی جلال مقدم که هر صحنه را چطور عمل بياورد.
فرار از تله بيش از هز چيز مرا ياد تابستان شيراز می اندازد. و بقول استاد، تو چه می دانی که تابستان شيراز چيست. با آن گرمای مطبوعی که خرما و مغز را درست همان قدر که لازم است می پزد. قل قلی و جوشی و خنکای تهويه مطبوع تازه به بازار آمده ی ساراول و آگهی پوگن پُل ساخته ی يکی از بزرگان اهل تميز. و شربت شاطره که علاج همه ی حرارتهاست.، درست کنار کتابفروشی معرفت نماينده ی محترم مطبوعات پايتخت سر کوچه ی سينمای تازه تاسيس ليدو.
ادامه...
اوج موج نو بود. اصلا يک دورانی بود. يک چيزی بود. دانشجو بوديم و در شيراز سلطنت می کرديم. به قول روزنامه ها [...] يک همچو وضعی بود. خلاصه. کاری نداريم.
چه بچه هايی بودند. مثل دسته ی گل. حالا آدم می ترسد اسم شان را بياورد مبادا خيال کنند آدم می خواهد خودش را به کسی بچسباند. ميان شان بعدها - فقط پنج شش سال بعد - همه جور آدمی پيدا شد.
سينمای پارامونت شيراز بالکنش صفا داشت. عين خارج بود. همچين يک شيبی داشت. خيلی خاطره دارد. بماند.
لطف فرار از تله به داوود رشيدی اش است. بهروز وثوقی را ديگر همه می شناختند. و به موسيقی اش. و به صحته ی کولی ها در دوگنبدان يا مسجد سليمان يا حالا هر جا.
و البته فضايش که شوشتر بود يا هفتکل يا يک همچو جايی. و البته تر فيلمبرداری سياه و سفيدش که حتی امروز خوب که چه عرض کنم، غوغاست. وتلخی اش که تلخی نمونه وار موج نو است. و موقع شناسی جلال مقدم که هر صحنه را چطور عمل بياورد.
فرار از تله بيش از هز چيز مرا ياد تابستان شيراز می اندازد. و بقول استاد، تو چه می دانی که تابستان شيراز چيست. با آن گرمای مطبوعی که خرما و مغز را درست همان قدر که لازم است می پزد. قل قلی و جوشی و خنکای تهويه مطبوع تازه به بازار آمده ی ساراول و آگهی پوگن پُل ساخته ی يکی از بزرگان اهل تميز. و شربت شاطره که علاج همه ی حرارتهاست.، درست کنار کتابفروشی معرفت نماينده ی محترم مطبوعات پايتخت سر کوچه ی سينمای تازه تاسيس ليدو.
ادامه...



