|
|
![]() مسعود مهرابي ![]() هوشنگ گلمکانی ![]() آيدين آغداشلو وبلاگهای سينمايی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... بهشت می تواند... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سردبير:خودم سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Saturday, September 08, 2007
قُمری و مارمولک
قرار است امروز آفتابی باشد. عجالتاً که ساعت حدود ده و نيم صبح است، آسمان به رنگ ماست، پشت شيشه ديده می شود. همين آسمانی که قرار است آفتابی باشد.** ديشب، نيمه های شب، صدای مرغ حق بيدارم کرد. آنقدر روشن و شفاف اين کلمه را می گفت که فکر کردم شايد مردی بر درخت نشسته است. نه مرغی. *** سفرنامه جيسن اليوت به ايران را می خوانم. نم نم. يواش يواش. تنها سفرنامه ای است که به مردم و سرزمين ايران پرداخته در اين سالها. غير از اين، هر چه خواندم و در واقع در نيمه راه رها کردم، بيشتر سياست نامه بود، نه سفرنامه. همه هم از اين جوانکهای ژيگولويی که ناگهان خود را با يک سفر چند روزه به تهران و اصفهان و شيراز، ايران شناس تصور می کنند و وارد معقولات می شوند. توهم دانايی شان بعد از مدتی ديگران را هم خر می کند. تا جايی که ديده ام، پياده شدن، مدتی هم طول می کشد . اين يکی - آينه های غيب / سفرهايی در ايران - چندان بد نيست. اميدوارم طرف بعد از آنکه کلی وقتم را گرفت، يکدفعه در صفحه ی دويست خر نشود. اگر بد از آب در آمد، هشت پاند و نود و نه پنسم را از روزنامه ی گاردين که خيلی تعريفش را کرده پس می گيرم. **** بعد از مدتها که خيلی چيزها را از ياد برده بودم، غير از اين کتاب، آواز غمناک قمری در يک بعد از ظهر آفتابی هفته پيش مرا به ياد بعد از ظهرهای ملال انگيز برخی تعطيلی های تهران انداخت. يک قمری ِ احمق بود، هر سال می رفت درست روی لبه ی بالايی ِدَرِِ ِ بالکن تخم می گذاشت. بعد که در باز می شد و تخم می افتاد و می شکست، هفته ها همان بالا می نشست و زار می زد. با يک ريتم يک دو سه چهار پنج که پنجمی اش را کمی می کشيد: قو قو قو قو قــــــــــــو.... قمری ديوانه! بعضی سالها که حواسم بود، زير پنجره چيزهای نرم می گذاشتم و تخم قمری را نجات می دادم. اما بازهم گاهی پيش از آنکه من تخم را بردارم، گربه ها ترتيبش را می دادند. ***** سفر خاورميانه ايم کمی عقب افتاد. بهتر. هوا خنکتر می شود و شبهای شنزارها روشنتر. و می توان به ستاره ها نگاه کرد و افتادن آخرين ستاره را در دمدمه های سحر ديد. و از خزيدن مارمولکی روی رمل، به نقشهای بديع رسيد. ... و هيچ وقت نخواهم دانست آنقدر که رسيديم، کجا را گرفته ايم.
|